تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

این روزها منم و منم و من و خدا و شادم به وسعت دنیا شکر ... شکر ... شکر



هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم.

موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم رو مشغول كرده بود, باهاش صحبت می كردم. موضوع اصلی این بود كه من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پیش كشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی كه از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 16:38 توسط رویا ღ مسعود |

      بی تفاوت باش .. به جهنم ! مگر دریا مُرد از بی‌ بارانی ؟!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:52 توسط رویا ღ مسعود |

كوله بارم بر دوش
سفري مي بايد
سفري بي همراه
گم شدن تا ته تنهايي محض
سازكم با من گفت
هر كجا لرزيدي، از سفر ترسيدي؛
تو بگو از ته دل:من خدا را دارم
من و سازم چندي است كه فقط با اوئيم.
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:48 توسط رویا ღ مسعود |

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد
دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد
تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی
بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی
بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو
جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو
باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات
قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات
باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی
تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی
اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر
حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 14:44 توسط رویا ღ مسعود |

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 17:12 توسط رویا ღ مسعود |


گاهی با خودم فکر ميکنم کار تو سخت تر از من است


من يک دنيا دوستت دارم

و تو

زير آتش اينهمه
عشق ميسوزی

اما کمر خم نميکنی...!
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 20:45 توسط رویا ღ مسعود |

شخصی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم. دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدند و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :


از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند!

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 10:19 توسط رویا ღ مسعود |

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !



***ادامه متن در ادامه مطلب...***


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:55 توسط رویا ღ مسعود |

عاشقانه

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:43 توسط رویا ღ مسعود |


وقتی به چشمام خیره میشی

دلم یه جوری میشه

وقتی دستامو محکم تو دستات میگیری

دلم یه جوری میشه

وقتی میخوام ازت خداحافظی کنم

دلم یه جوری میشه

به این چی میگن ؟!

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:27 توسط رویا ღ مسعود |

 

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند...

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:38 توسط رویا ღ مسعود |

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.

مضمون این نامه :
بسم الله الرحمن الرحیم خدمت جناب خدا !
سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم. از آن جا که شما در قران فرموده اید : "ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها" «هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.

*ادامه متن در ادامه ی مطلب...*


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:26 توسط رویا ღ مسعود |


حوصله ات که سر میرود، با دلم بازی نکن!

من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام


نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:18 توسط رویا ღ مسعود |

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند.

رنگها رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره هاست

که چه شیرین وچه تلخ

دست نخورده به جا می ماند


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 23:29 توسط رویا ღ مسعود |

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌كنند و سر هم داد مي‌كشند؟
شاگردان فكرى كردند و يكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين كه آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر كدام جواب‌هايى دادند اما پاسخ‌هاى هيچكدام استاد را راضى نكرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى كه دو نفر از دست يكديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يكديگر فاصله مي‌گيرد.
آنها براى اين كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر كنند.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:49 توسط رویا ღ مسعود |

 

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:28 توسط رویا ღ مسعود |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:2 توسط رویا ღ مسعود |

مردی درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تکه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می‌اندازد.

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود. در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می‌کنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین. و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود: دوستت دارم پدر !

روز بعد مرد خودکشی کرد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:43 توسط رویا ღ مسعود |

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 13:33 توسط رویا ღ مسعود |

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 15:45 توسط رویا ღ مسعود |

«دختر خانمی از یکی از شهرهای شمالی کشور برای شرکت در مراسم روح الله داداشی آمده بود و در مراسم روح‌الله شرکت کرد. او خیلی اصرار داشت برادر روح الله را ببیند، وقتی با هم روبه‌ رو شدند گفت شما مرا می‌شناسید؟ هرچه فکر کرد او را به خاطر نیاورد.

دختر خانم گفت ۱۰ سال قبل شما یک مغازه مشاوره داشتید. من آن زمان یک دختربچه دستفروش بودم که هر از گاهی به مغازه شما می‌آمدم و شما از من جوراب می‌خریدید، برادرتان یک روز از من جوراب خرید. وقتی جوراب را به او دادم،از من پرسید کلاس چند هستی؟ اما من همان سال به خاطر فقر مالی خانواده ام ترک تحصیل کرده بودم. او وقتی قصه زندگی‌ام را شنید کاری کرد که زندگی مرا تغییر داد. او گفت تو به کارت ادامه بده اما درس را رها نکن.من هزینه تحصیلت را می‌‌دهم.

الان من سال دوم دانشگاه هستم و تا به حال تمام هزینه‌ها و مخارج تحصیلی من را برادرتان داده است. وقتی در روزنامه خبر مرگ او را خواندم احساس کردم دنیا به آخر رسیده است. من حامی‌ام را برای همیشه از دست داده‌‌ام. اگر او نبود شاید زندگی‌ام طور دیگری رقم می‌‌خورد و معلوم نبود چه سرنوشت شومی در انتظار من بود. اما او هدیه‌ای به من داد که هرگز نمی‌توانم آن را فراموش کنم. او به من زندگی داد.

دختر جوراب‌فروش تنها کسی نبود که روح‌الله به او کمک کرده بود او هفته‌ای یک‌بار به کهریزک می‌رفت و ماهانه مبلغی را به بهزیستی و سالمندان کهریزک پرداخت می‌کرد. او حتی جایزه یکی از مسابقاتش را به خانواده‌ای بخشید که وضعیت مالی بدی داشتند و دخترشان دیالیز می‌شد». علی داداشی، برادر مرحوم؛ حالا بلند هق‌هق می‌زند و گریه می‌کند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:44 توسط رویا ღ مسعود |

 
اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم.


دکتر علی شریعتی
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:45 توسط رویا ღ مسعود |



Design By : RoozGozar.com

امكانات سايت