♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
مانند تو من یار وفادار ندیدم خوشتر ز غم عشق تو غمخوار ندیدم جز خال خیال رخ زیبای تو در دل در آینه حسن تو زنگار ندیدم دل بندگی دوست به شاهی نفروشد یک مشتری عشق به بازار ندیدم با بندگی حضرت معشوق الهی در دل هوس شاهی این دار ندیدم «عشق» از نظر واژهشناسی به معنای میل مفرط است. این كلمه مشتق از «عَشَقَه»بوده و «عشقه» گیاهی است كه هر گاه به دور درخت میپیچد آب آن را میخورد؛ در نتیجه درخت زرد شده، كم كم میخشكد. اما در اصطلاح «عشق» عبارت است از«محبت شدید و قوی» و به عبارت دیگر، عشق مرتبه عالی و اعلای محبتاست.ولی حقیقت آن است كه تعریف حقیقی این واژه ممكن نیست؛ به گفته حكیم عشق،محیالدین ابنعربی: «هركس عشق را تعریف كند، آن را نشناخته و كسی كه از جام آن جرعهای نچشیده باشد آن را نشناخته و كسی كه گوید من از آن جام سیراب شدم، آن رانشناخته، كه عشق شرابی است كه كسی را سیراب نكند.» شاید به همین دلیل است كه نخستین عارفان، واژه عشق را به كار نمیبردند؛ زیرا ازعشق زمینی و جسمانی هراس داشتند و از اینرو؛ بیشتر از محبت یادمیكردند. و عطار چه زیبا سروده است: پرسی تو ز من كه عاشقی چیست؟ روزی كه چو من شوی، بدانی ناز کن تا روز و شب غرق تمنايت شوم تا قيامت شاعر چشمان زيـبايت شوم از ازل زيبــاتــرين تصويــر دنـيا بــوده ای کاش می شد تا ابـد محـو تماشايـت شوم دوست دارم لحظه ای که دل به دريا می زنم قايقــم را بشکنی تـا غــرق دريايــت شوم ای تمـــام آرزو و جمـلـگی اميــد مــن آرزو دارم يکی از آرزو هـايــــت شــوم ای تمام هستی من ای همه دنيای من کاش من هم گوشه ای از کل دنيايت شوم در تمــام لحـظه هــا اميـد فردايــم تويـی دوست دارم لحظه ای اميد فردايت شوم شعرهايم را اگر قابل بدانی بعد از اين قصد دارم شاعر چشمان زيبايت شوم یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. بوسه عطریست كه از یك گل معطر متصاعد می شود و می توان گفت بوسه زبان عشق است و یا اینکه بوسه ارمغان و هدیه عشق است به آنچه که ما عشق می ورزیم و به آن احترام و علاقه قائلیم! بوسه هدیه خداوندی است برای زنده نگاه داشتن عشق. هر بوسه ای هدیه ای جدید است از جانب پروردگار و طعمی جدید از عشق و محبت است ! چه كسی قابل بوسیدن است ؟ در یك كلام می توان گفت كه هر كسی را كه دوست دارید و برای شما دارای قداست و احترام است قابل بوسیدن است و بوسیدن نه تنها روشی برای ابراز علاقه است و راهی برای صمیمیت بیشتر و یكی شدن با كسی است كه برایتان دوست داشتنی و عزیز است! شاید به این صراحت و بطور مطلق "بوسه" قابل تعریف نباشد ولی بقول شكسپیر میتوان به این نتیجه اکتفا کرد که : بوسیدن مهر و امضای عشق است نسبت به هر آنچه که عشق ورزیدنی است! به تو تقدیم میکنم هستی ناقابلمو با تو تقسیم میکنم دار و ندار دلــمو تاج و تخت عاشقی فدای ناز چشم تو بگو تا فدا کنم واسه یه قطره اشک تو عشق آغاز شد و پنجره ها باز شـدند اختران از نفس سرد شب آغاز شدند کلماتی که در اعماق زمین پنـهان بود زیـــر بـاران بهـــاری همه ابراز شـدند عشق آهنگ پدید آمدنی دیگر داشت صبـحدم حنجره ها غرق در آواز شدند آسمان چتر محبت بر سر خاک کشید یـک افـق چلچله آمـادۀ پــرواز شـدند - از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند - با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند - پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! «دکتر علی شریعتی» استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را بالا گرفت تا همه ببينند. سپس از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت: من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد. استاد پرسيد: خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ يكي از شاگردان گفت :دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست. حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري گفت: دستتان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرد و فلج مي شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه استاد ادامه داد: پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند. در نهايت يكي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت:دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود. زمين بگذاريد و به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد. یک مسلمان سالخورده ، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای "کنتاکی شرقی"(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند. نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند. یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم ، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را میبندم. چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟ پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد: این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور! **ادامه متن در ادامه مطلب**
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان
- دقیقا خداهم وجود دارد . اما مردم نزد او نمی روند . اگر به دنبالش بگردند کم تر تنها می مانند و آن
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگيست
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر
فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |







