♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ......عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. .....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني کسی را انتخاب نکن که بتوانی با ان زندگی کنی کسی را انتخاب کن که نتوانی بدون او زندگی کنی. روی هر پله ای که ایستاده باشی ، خدا یک پله بالاتر ، نه برای اینکه یادت بندازه اون خداست و تو بنده ای ، برای اینکه دست تو بگیره و تورو بالاتر ببره در دادگاه عشق... قسمم قلبم بود...وکیلم دلم بود.... وحضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان....قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ... کنار چوبه ی دار از من خواستند اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگو یند.... «دوستت دارم» کـنـار اشــــنـایـی تـو اشــــیـانـه مـی کـنـم فـضای اشــــیـانـه را پر از ترانه مـی کـنم کسی سوال می کند به خاطره چه زنده ای؟ و مـن برای زندگـی تـو را بهــانه مـی کـنم سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم , با امید ادامه می دهیم و ارزو داریم با وصال ختم شود....سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم , که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم , که برای هم باشیم و به یاد هم , که دوست داشتن را از یاد نبرده و با امدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در اخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم. لـبـــخند زدی و اســــمان آبـی شــد شب هـای قشــنگ مهر مهتابی شد پــــــروانــه پـــس از تـــولد زیــــبایــــت تـــا اخـر عــمر غــرق بــی تابی شـــد صدای چک چک اشـکهایت را از پشـت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومـانه در کنج سکوت شب, برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم, می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد, آه ,ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیز, من می شنوم به آسمون بگوکه من می شکنم! هر آنچه تو را شکسته و می شکنم هر انچه در سکوت تو نهفته. چــه بـد اســت ایـن جــــدایــی چه تلخ است این شراب بی وفایی جدایی , بی وفایی داغ عشق است هـــمـه هـســـتـنـد گـــناه آشـــنایـی تـا کـدوم سـتاره دنبـال تـو باشـــم ؟ تـا کـجا بی خـبر از حال تـو باشم ؟ مگه میشه از تو دل برید و دل کند؟ بــگو می خوام تا ابد مـال تو باشـم از کـسی نیس که نشـونی تو نگـیرم به تـو روزی میرسـم من که بمـیرم هـنوزم جای دو دسـتات خالی مونده تـا قـیـامــت تـوی دســتای حــقــیرم خـاک هـر جاده نشـسته روی دوشـم کی میاد روزی که با تو روبرو شـم مــن کـه از اول قصــه گـفــته بـودم غــیر تـو بـا ســایـه ام نمـی جـوشـم اگر تمام آن همه را دیدیم و شنیدیم اگر لب فرو بستیم و نفس هم بر نیا وردیم اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده بی زخم ماند و حرفی , سخنی,کلامی و سلامی نگفتیم گمان مبر,که آن همه درست بوده و قبول داشتیم که قبول داشتن و نداشتن ما, گره ای از کار فرو بسته نمی گشاید تنها,حرمت گذاشتیم خون دل خوردیم و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم تا شاید یک روز, یک موسم که می دانیم خیلی هم دور نیست از دست و دلی که نارفیق بود, بگوییم بگوییم که می توان مثل هیچ کس نبود و باشیم. گفتی که به احـترام دل بـاران باش باران شــدم و به روی گل بـاریدم گفتـی کـه ببـوس روی نیلــوفر را از عشق تو گونه های او بوســیدم گفتی که ستاره شو دلی روشـن کن من هـــم چـــو ســـــتاره ها تابیـدم گفتی که برای باغ دل پیچـک باش بــر یـــاســــمن نگــاه تـو پیـچـیـدم گفتـی کـه برای لحظه ای دریا شـو دریـا شــدم و تورا به ســاحـل دیدم گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش مجـنون شــدم و ز دوریـت نالـــیدم گفتی که شـکوفه کن به فصل پاییــز گـــل دادم و بـا تـرنـّمـت روییــــدم گفــتی که بیــا و از وفـــایت بگــذر از لــهجه ی بـی وفـــایـیت رنجیـدم گفتــم که بهــانه ات برایم کافـیسـت معنــای لطیـــف عشـــق را فهـمیدم کاشکی یه روز با هـمدیگه ســـــوار قــــایـق مـی شــدیم دور از نگــــــــاه ادمـــــا هر دو مون عاشـق می شدیم کاش اسـمون با وســعتش تو دستامون جــا مـی گرفت گــــــلای ســـرخ دلمــون کـاش بـوی دریـا مـی گرفت کـاش تو هــوای عاشــقی لـیلـی و مــجـنون مـی شدیم باد کـه تو دریـا مـی وزید ما هم پــریشــون مـی شدیم کاش که یه ماهـیه قشـنگ بــرای مـا فــال مــی گرفـت بــرامــون از فـرشــته ها امــــانتی بــال مـی گــرفــت بـا بـال اون فــرشـــته ها تـو اســـمـون پـر مـی زدیـم بـه شــهر بی ســـتاره ها بـه ارومــی ســر مـی زدیـم حیرت من وقتی به پایان می رسد که دیگر آسمانی بالای سرم نباشد.قلبم هنگامی از تپش باز می ایستد که دیگر تو روبرویم ننشسته باشی.دستهایم آنگاه از نوشتن باز می مانند که از دیدن چشمهایت محروم باشم.وقتی آسمان هست و تو هستی و چشمهایت همچنان مهمان لحظه های باشکوه خلوت من است، بهانه های زنده ماندن و زندگی کردن فراوانند.فراوان تر از قطره های باران بهاری. گاهی ابرهای کبود و سیاه راه را بر من می بندند و نمی گذارند دستم به خورشید برسد.گاهی پاهایم را توان راه رفتن نیست و هیچ جاده ای را همراه خود نمی بینم.گاهی همه جا دوزخ است، حتی کوچه باربرسم.تو همان بهشت گمشده ای که عطر هزاران گل را در خود پنهان داری شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین! هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی... هرگز نگو دوستت دارم اگه حقیقتا به اون اهمیت نمیدی... هرگز درباره ی احساست حرفی نزن اگه واقعا وجود نداره... هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری... هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه... هرگز به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی... هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری... هرگز...!!! اشک من باز دونه دونه ... میریزه آروم رو گونه ... از همون روزی که رفتی ... دل من داره بهونه یادت رفت اون همه قول و قرارا ... یادت رفت اون همه خاطره ها رو یادت رفت یکی اینجا به پات نشسته ... جز تو به هیشکی دل نبسته یادت رفت ... یادت رفت از خدا خواستم............. عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خا طره خنديد عطر صد خاطره پيچيد : يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من، همه محو تماشاي نگاهت ** ادامه شعر در ادامه مطلب...** گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم منت عشق از نگاه پرشرابت میکشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت میکشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم ناز چندین سا له ی چشم خمارت میکشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت...... اگه یکی رو دوست داشته باشی نمیتونی تو چشاش زل بزنی نمیتونی دوریش رو تحمل کنی نمیتونی بهش بگی چقدر می خوایش نمیتونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن.
عاشقت خواهم ماند ... بی آنکه بدانی ... دوستت خواهم داشت ... بی انکه بگویم … درد دل خواهم گفت ... بی هیچ کلامی ... گوش خواهم داد ... بی هیچ سخنی ... در آغوشت خواهم گریست ... بی آنکه حس کنی ... آری عزیزم... عاشقت خواهم ماند بی آنکه حس کنی از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد I asked God to take away my habit از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند I asked God to grant me patience گفتم: مرا خوشبخت کن I asked God to give me happiness از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم. I asked God to help me love others, as much as He loves me



عشق چیست ؟
به کودکی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : رفیق بازی
به جوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : پول و ثروت
به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : عمر
به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟
چیزی نگفت ، آهی کشید و سخت گریست...
ادامه مطلب
از خدا خواستم تا عادات بد مرا از من بگیرد
خدا فرمود نه گرفتن عادتها کار من نیست. تو خود, باید آنها را از خود دور کنی.
از خدا خواستم تا به فرزندم همه چیز عطا کند
خدا فرمود نه روح او همه چیز است و جسمش خاکی وگذرا
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت نماید
او فرمود نه صبر زاییده درد و رنج است. صبر بخشیده نمیشود,آموخته میشود
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا نماید
او فرمود نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به عهده خودت
از خدا خواستم تا درد را از من دور کند
او فرمود نه درد و رنج تو را به من نزدیکتر میکند
از خدا خواستم تا روح مرا شکوفا کند
او فرمود نه تو خود باید در درونت شوکوفا شوی
من تنهاشاخ وبرگهایت را هرس میکنم تا پربارتر شوی
از خدا خواستم تا تمام چیزهای که سبب میگردد تا از زندگی لذت ببرم را به من بدهد
او فرمود نه من به تو زندگی می دهم که تا بتوانی از همه چیز لذت ببری
از خدا خواستم تا کمکم کند دیگران را دوست داشته باشم
به همان اندازه که دیگران مرا دوست دارند
خدا فرمود......... آه بالاخره آنچه را باید, از من خواستی
برای دنیا تو شاید تنها یک شخص باشی
اما
برای یک نفر, شاید یک دنیا باشی
ادامه مطلب

خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی
God said, no
It is not for me to take away, but
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو
God said, no
I give you blessings; happiness is up to youfor you to give it up
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد
God said: Ahah, finally you have the idea
| Design By : Night Skin |











