♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ... دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ... دستهايم محکوم شد به سرد بودن ... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن ... وجودم محکوم شد به تنها بودن ... عشقم محکوم شد به محبوس بودن همه راه رو پياده اومده بود ، با اون پلاستيك ميوه تو دستش حسابي خسته شده بود. نفس نفس مي زد ، نفس به زور پايين ميرفت و تندي بالا مي اومد ، سر پيچ كوچه دستش رو تكيه داد به ديوار و يه نفسي تازه كرد ، عابري كه از كنارش رد شد پيش خودش گفت: بچه بزرگ كن آخرش هم اينجوري. پير زن به هر جون كندني بود رسيد در خونه دخترش دستش رو روي زنگ گذاشت ، هي زنگ زد ، بلند به خودش گفت: دختره كجاس اول صبحي ، اون اين موقع جايي نميرفت!! برگشت و كم كم از خونه دخترش دور شد. غافل از اينكه آيفون خونه دخترش تصويري بود دفتر خاطرات زندگي ام از مشق هاي عاشقانه تو پر شده است دل نوشته هايم راز دل پريشانم را رسوا مي کند و من آواره سرزمين روياها مي شوم هيچ کس ندانست تو بهانه مشق من بودي عشق رو نمیشه با یه شاخه گل مقایسه کرد امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. براي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم غم يه عــاشـــق .. غم کمي نيست، چه فايده از اشـــک وقتي کسي نيست؟ درد يه عاشق، درد کمي نيست، چه فايده از اشک، وقتي کسي نيست باز باران با ترانه با گوهر های فرا می خورد بر بام خانه ... و اما امروز ... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه...می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه... باز می اید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم ... نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک... که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ... کجای ذلـتش زیباست؟! یک روز صبح،مریدی با استادش در دشت قدم می زد.مرید می پرسید کدام رژیم غذایی برای منزه سازی روح لازم است؟هرچند استادش همواره تاکید داشت که تمامی غذا ها مقدس اند،مرید باور نمی کرد. مرید گفت:باید غذایی باشد که ما را به خدا نزدیکتر کند. استاد گفت:خوب،شاید حق با تو باشد.مثلاً آن قارچ ها…آن جا مرید به هیجان آمد و فکر کرد این قارچ ها او را منزه می کنند و به خلسه می برند.اما همین :که خم شد تا یکی بچیند،فریادی کشید و وحشت زده گفت - این ها که سمی اند!اگر یکی از آن ها را می خوردم ،بی درنگ می مردم !!!!استاد گفت:خوب من هیچ غذای دیگری نمی شناسم که تو را با این سرعت نزد خدا ببرد عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم


ولی میشه عشق رو با یه شاخه گل اثبات کرد.
یا بد حادثه تمام دلتنگی هایش را
نذر چشمان کور سرنوشت کرده
تنها بهانه اش برای زندگی عشق خاکستری
است مثل سعادت بر باد رفته مثل التهاب رهایی
مثل اینده مثل حسرت فریاد مثل قلب او...
کسیکه مخاطب منه و من دوستش دارم
خودش ستاره س...شاید کسی که از اسمون
اومده و اسرارش بعد ها برای همه فاش می شه...
| Design By : Night Skin |




