♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
من عشق را در تو تورا در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش و زندگی را به خاطر زیباییش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم... دل بـی تاب من ، با ديدنــت آرام ميگيـــــرد اگر دوری ز آغوشـــــم ، نگاهـــم كام ميگيـــرد مـرا گر مســت ميخواهی ، نگاهت را مگير از من كه دل از ســـاقی چشـمان مستت جام ميگيرد تو نوشين لب ميان جمع خاموشی ولی چشمم ز هـــــر مـوج نگاه دلکشـت پيغــام ميگيـــرد كاش فراموشكار نبودم خدايا! از خودم گله دارم دعاهايم، نيازهايم، همه چيز خيلى زود از خاطرم مى روند نمى دانم چرا يادم نمى ماند آنچه امروز در دستم است، دعاى ديروزم بود. چرا از خاطرم مى رود زندگى ام دائم در حال تغيير است و اگر داشته هايم را شكر نكنم ممكن است فردا در دستم نباشند. پروردگارم! تو يارى ام كن اينقدر فراموشكار نباشم و به چشم برهم زدنى زبان به گلايه نداشتن ها نگشايم و كمى شاكرتر باشم يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي : به چشم حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي . بزرگی را گفتند : زندگی چند بخش است؟ گفت : ۲ بخش (کودکی و پیری) روی یک برگ سپید ، من نوشتم قطره تو نوشتی دریا من نوشتم من و تو، تو نوشتی نه... ما یادت هست؟ چه صمیمانه و ساده من و تو ما شده بودیم کاش نمی آمد آن روز که: روی یک برگ سپید، من نوشتم قطره... تو نوشتی دریا..... چارلی جاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی , بدن عریانت را نشانش نده !هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن . قلبت را خالی نگاه دار اگر هم یک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی , سعی کن که فقط یک نفر باشد . به او بگو که تورا بیشتر از خودم , کمتر از خدا دوست دارم , زیرا که به خدا اعتقاد دارم , به تو نیاز دارم . شب شده بود , گل افـتابگردان داشت دنبال خوشـید می گشت که یهـو یک ستاره بهش چشـمک زد, اما گل افتابگردان سرش رو ارام اورد پایین , میدونی چرا؟!! آخه گل ها هیچوقت خیانت نمی کنن. واسه همینه که گل آفتابگردان همیشه شبها سرش پایینه!!

گفتند : پس جوانی چه شد؟؟
گفت : با عشق ساخت... با دوری سوخت... وبا جدایی مرد...

| Design By : Night Skin |






