♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
ما به دنیا می آییم که زندگی کنیم we born to live ما زندگی میکنیم تا عاشق شــویم we live to love ما عاشـق می شویم تا رنج بـبریم we love to suffer ما رنــج می بـریـم تا بمی ریــــم we suffer to die گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم. مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند. مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر رودها در جاری شدن وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند كاش روياهايمان روزي حقيقت می شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب كاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم اي كاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند جوان صحرانشيني،سرگردان در صحرا مي رفت تا اينکه خود را در کنار چاهي يافت. دختري بسيار زيبا همچون قرص ماه، از آن آب مي کشيد. به او گفت: "ديوانه وار عاشق تو ام" دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن ديگري هم هست، چنان زيباست که من حتي لايق خدمت گذاري او هم نيستم." جوان فورا روي برگرداند،کسي نبود پس دخترک ندا داد: "صداقت چه زيباست و دروغ چه زشت! ميگويي واله و شيداي مني اما همين بس که از زن ديگري با تو سخن گويم تا روي از من بر گرداني" *** "اگر عميقا به زني عشق بورزي، اين عشق هرگز تازگي خود را از دست نخواهد داد." آلبرت گينون روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. " و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. " گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود ** ادامه متن در ادامه مطلب** عــاشـــق مـشـــوید اگر تـــوانـیـــد تــــا در غــــم عـاشــقـی نـمـانـید ســــخـت اســت تحمــل غـم عـشـق والله کــه ضعـــیف و نـاتــوانیـــد صد دام و خطر به راه عشـق است مرکـب به چنیـــن رهـی مرانیــد سر مـنزل عشـــق قـاف درد است جـان از غـــم و درد وا رهـانیــد در عشق سخن ز سوز و ساز است این نکــته ی فـــــاش را بـدانیـــد رســم اســت بـه عشــق جان فشانی معشوقه چو خواسـت جان فشانیـد در عشــــق سخــن ز مــن مگـوییـد عـــالــم هـمـــه را از او بـدانـیــد ایـــن نکـــته بگـویـم و دگـر هیـچ : عـــاشــق مــشـویـد اگــر توانیــد رضا اسماعیلی
کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد
ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |




