♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
آن جا که خدا هست. - يکي از دوستان ملانصرالدين به کنايه از او پرسيد: - اگر بگوئي خدا کجاست يک سکه به تو مي دهم . - ملانصرالدين پاسخ داد : اگر بگوئي خدا کجا نيست ، دو سکه به تو مي دهم روز تولد تو ، میلاد پاک عشق است برای شکر این روز، پیشانی ام به خاک است رویای عزیزم ـ ۲۵ دی سالروز تولدت را عاشقانه و صمیمانه تبریک میگویم. شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد ، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند ، این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است . دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد ، وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!! چه اتفاقی افتاده ؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت .چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!! مرد شدیدا منقلب شد . ده سال مراقبت ، چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم . میدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ گفت جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري , من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توی کوله بارت عشق ميزارم که بگذري ، قلب ميزارم که جا بدي ، اشک ميدم که همراهيت کنه ومرگ میدم که بدوني برميگردي پيش خودم . جملاتي از كتاب مونس العشاق يا في حقيقه العشق اثر شيخ اشراق: محبت باشد اما هر محبتي عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زيرا كه هر محبتي معرفت است اما هر معرفتي محبت نباشد و از معرفت دو چيز مقابل تولد كند كه آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پايه، معرفت است و دوم پايه، محبت و سوم پايه عشق و به عالم عشق كه بالاي همه است نتوان رسيدن تا از معرفت و محبت دو پايه نردبان نسازد... مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟!! این داستان بر گرفته از الهی نامه عطار است ، حکایتیست از عشق و اما عشق...
پادشاهی بود که پسری صاحب جمال و صاحب کمال داشت، که به زیبایی و مردی شهرت روزگار خود بود، کسی نبود که او را دیده باشد و دل بر او نبسته باشد، در این میان دخترکی بود که بر شاهزاده عاشق گشته بود، که بهره چندانی از جمال هم نداشت ، روز به روز عشق دخترک بر شاهزاده بیشتر می شد و روز و شب بر فراق معشوقش می گریست، تا جایی که دیگر عنان از کف داده بود، شاهزاده هر کجا میرفت دخترک به دنبالش بود، چون به شکار میرفت دخترک پیشاپیش سواران می شتافت و فقط شاهزاده را می نگریست و می گریست ، کم کم وضع به جایی رسید که همه در کار این دختر حیران گشته بودند تا اینکه شاهزاده از این وضعیت خسته شد و به ستوه آمد و گلایه دخترک را به پیش پدر برد و از او خواست او را از این ننگ نجات دهد، شاه چون سخنان شاهزاده را بشنید دستور داد همه در میدان شهر جمع شوند و اسبی را بیاورند و موی سر دخترک را به پای اسب ببندند و اسب را به دور میدان بتازانند و بدین حال جان دخترک را بگیرند، همه در میدان شهر جمع شدند ، مردم شهر که حال و روز دختر بیچاره را می دیدند بحالش اشک می ریختند، هنگامی که خواستند موی سر دخترک را به پای اسب ببندند دخترک خود را به پای پادشاه انداخت و گفت: ای پادشاه من حاجتی دارم ،پادشاه گفت: اگر می خواهی بگویی جانت را نگیرم قبول نمی کنم، اگر می خواهی بگویی مویت را بر پای اسب نبندم نیز حاجتت را روا نمی کنم، اگر برای مدتی امان می خواهی باز هم پذیرفتنی نیست، اگر هم قبل مرگ دمی همنشینی باشاهزاده را می خواهی باز هم امکان ندارد، اگر جز این چهار حاجت، حاجت دیگری داری بگو؟دخترک گفت: نه من جان می خواهم، نه امان و نه می گویم مویم را بر پای ا سب مبند، پادشاه گفت: پس حاجت تو چیست؟ گفت پادشاها از تو یک خواهش دارم حال که می خواهی مویم را بر پای اسب بندی و جانم را اینگونه بستانی مویم را بر پای اسبی بند که شاهزاده سوار آن باشد ، تا من در زیر سم اسب او جان سپارم *** ادامه متن در ادامه مطلب...*** عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است . پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت: درست است درباره ی تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام! بستگی به این دارد چطور نگاهش کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی. خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. خاصیت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. خاصیت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست. در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است. خاصیت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سرانجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود بر جای میگذارد .بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی. " پائولو کوئلیو "

محبت چون به غايت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زيرا كه هر عشقي
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




