تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 

كودكي پا برهنه روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه ميكرد زني در حال عبور او را ديد.

 او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و كفش خريد و گفت : مواظب خودت باش .كودك پرسيد:

خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و گفت : نه من فقط يكي از بندگان خدا هستم . كودك گفت :

 مي دانستم با او نسبت داري .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:57 توسط رویا ღ مسعود | |

 

کشتی در طوفان درهم شکست و غرق شد. در بین مسافران تنها دو مرد توانستند به سوی جزیره ای

بی آب و علف شنا کنند و از طوفان جان سالم به در برند.

دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمیتوانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهند. پس

دست به دعا شدند و برای اینکه ببینند دعای کدامیک بهتر مستجاب می شود هرکدام به گوشه ای از

جزیره رفتند و به دلیل گرسنگی نخست از خداوند غذا خواستند ، فردای آن روز مرد اول درختی یافت پر

 از میوه ، میوه های آن را خورد و سیر شد ، اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول

 از خداوند همدم و همسر خواست ، فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و با مرد

ازدواج کرد . در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت.

 

***ادامه متن در ادامه مطلب***


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:50 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:39 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضي ، و عشق محكوم ....

به دليل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ، آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن چهره زيبايش را داشتي ، اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بي زارند ، ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد و گفت: من بی وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:40 توسط رویا ღ مسعود | |

 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر

پرسید:- غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه.  - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.  - چرا؟ -

 چون قشنگ نیستم. - قبلا اینو به تو گفتن؟  - نه.  - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا

 حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره . دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش

دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو

بیرون آورد و رفت.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:2 توسط رویا ღ مسعود | |

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.

جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه

تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار،

با صدايي بلندتر به تعريفاز قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به

زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام

مي تپيد ، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود ؛ اما

آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در

بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به

او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان

به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت: تو حتماً شوخي مي كني ؟ ....

قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ؟!! 

**ادامه متن در ادامه مطلب**

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:3 توسط رویا ღ مسعود | |

 

روزي دروغ به حقيقت گفت: "ميل داري باهم به دريا برويم و شنا کنيم؟" حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند، حقيقت لباسهايش را در آورد تا شنا کند. دروغ حيله

گر لباسهاي او راپوشيد و رفت.

از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود..

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:42 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 20:43 توسط رویا ღ مسعود | |


 زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي

خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به

پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت: « نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام

يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه

خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت: « چرا

موفقيت را دعوت نکنيم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را

دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:

« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و

دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما

ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم

هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:20 توسط رویا ღ مسعود | |

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .  

فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.

 شاعر  پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.

 فرشته نیز شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : ديگر تمام شد ، ديگر زندگي براي هر دو دشوار مي شود. 

زيرا شاعري که  بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش کوچک است  و فرشته اي که مزه

عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ. 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:22 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin