♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
ســرخی آتیـــــش مال من آبــــــی دریـــــــا مـــال تـو قلـــب شکسته واسه من شــــادی دنیــــا واســه تو یــه آسمون پـر از صـفا قــــربـونــی نــــگاه تـو مــــن قلـــب پــاره پــارمـو هــــدیه میــدم به نــام تـو مــــن شــب پـر ســـتارمـو رو مــی کـــنم بـــــرای تـو اگـــه بــــگی بـــرام بمیــــر مــــن میـمیـرم بــــرای تـو اگـــه بــــگی بـــرو، میــــرم میــــــرم فقـــط بــــرای تـو زمین خوردن بار سوم مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. ** ادامه متن در ادامه مطلب** شبي مردي خوابي عجيب ديد. در خواب ديد كه در ساحلي راه ميرود. و حضور خدا را نزد خودبيش از پيش حس كرد. او ميتوانست با نگاهي به آسمان، صحنههايي از زندگياش را ببيند. او با هر صحنه، دو رد پا را روي ماسههاي ساحل ميديد، يكي متعلق به خود و ديگري ردپايي كه نشانگر حضورخدا بود. وقتي آخرين صحنه زندگياش در برابرش نمايان گشت، او به ماسههاي ساحل نگاهي انداخت و متوجه شد كه در بسياري از مواقع در طول راه زندگياش، فقط يك رد پا روي ماسهها ديده ميشود. همچنين متوجه شد كه در اوقاتي فقط يك رد پا ديده ميشود كه ناهموارترين و بحرانيترين اوقات زندگي اش محسوب ميشدند. او كه به شدت غمگين شده بود، از خدا پرسيد: «باريتعالي، خودت فرمودي كه وقتي تصميم بگيرم از تو دنباله روي كنم و مطيعت باشم، در تمام طول همراهم خواهي بود. ولي متوجه شدهام كه در طول بدترين و بحرانيترين اوقات زندگيام، فقط يك رد پا وجود دارد. نميفهمم چرا زماني كه بيشتر از هميشه به تو نياز داشتم، مرا به حال خود رها كردي و تنهايم گذاشتي». خداوند يكتا پاسخ داد: «اي بنده عزيز و ارزشمندم، من به تو عشق ميورزم و هرگز تو را به خود رها نميكنم و تنهايت نگذاشتهام. در مواقعي كه با رنج و دشواري زياد دست و پنجه نرم ميكردي، يعني زماني كه فقط يك رد پا ديدهاي، من تو را روي شانههاي همراهي خود حمل ميكردم». بدون تو منی نبود که واسه تو فدا بشه ، نبود کسی که مثل تو لیلی قصه ها بشه بدون تو نه قصه بود ، نه من ، نه زندگی ، نه عشق بدون تو نبود کسی عاشق وپاکیزه سرشت اما بدون من، نفس بازم می موند توسینه ها نه دیگه گم می شد کسی، تو پیچ و تاب جاده ها ! جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد. رنج اين عشق او را بيچاره کرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نمي يافت. مردي زيرک از نديمان پادشاه که دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت ، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده اي از بندگان خدا هستي ، خودش به سراغ تو خواهد. جوان به اميد رسيدن به معشوق ، گوشه گيري پيشه کرد و به عبادت و نيايش مشغول شد، به طوري که اندک اندک مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت . روزي گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وي را جويا شد و دانست که جوان، بنده اي با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وي خواست که به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري کند . جوان فرصتي براي فکر کردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد . همين که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکاني نا معلوم رفت . نديم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را يافت . گفت: (( تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آن گونه بي قرار بودي ، چرا وقتي پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردي؟ )) جوان گفت:(( اگر آن بندگي دروغين که بخاطر رسيدن به معشوق بود ،پادشاهي را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خويش نبينم؟ )) کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستــم کجــا بـودي وقتـي غريبـي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميکـرد کـجــا بودي وقتي کنـار عکســات شـبا نشستم به هواي چشمــات کجا بــودي ببيني مــن ميســوزم عيــن چشـات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هـر چـي که باورت نميشه ديـدم کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستـاره ام شبـا گريه چيـدم کجا بودي وقتي اشکـام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شــــدم سوختم و از غمت خاکستر شـدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا" از اونجا دور شدم . روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |





