تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى

 شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. 

 پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ 

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت.  پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و

شمرد. بعد پرسید:  بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن

 میز ایستاده بودند،با بی‌حوصلگى گفت:  ٣٥ سنت. پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى

 من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌ حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.

پسر بستنى را تمام کرد، صورت ‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب

خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى

نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:24 توسط رویا ღ مسعود | |

 

نگــاهـم کن! نگاهــم کن! نـذار تنهـــاتـرین باشـــم


نگاهـت رو نثــارم کن! گـل وحشــی،تـو رامــم کن!

بتـابون عشقــو تو چشمـام! شروعم کن،تماــم کن!

نگاهـــم کـن! بــــذار بـا تو تمـاشـــایی بشــه دنیــا

بـــذار از بـرق چشــم تو بمیـرن این سیــاهی هــا!

به آخـر می رســم بی تـو،به دیوار و شـب و خنجـر

بهــار و عشقــو دعوت کن به این تقـــویم خاکســتر!

نگــاهت رو نثـــارم کن! گـل وحشـی تو رامـــم کن!
 
  بتابون عشقــو تو چشمام! شروعم کن، تمامم کن!  

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:4 توسط رویا ღ مسعود | |


گفتگوی بین ماه و نابینا:

نابینا گفت: دوستت دارم.

ماه گفت: تو که منو نمی بینی , چه طوری دوستم داری ؟!!

نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت میشدم , اما الآن که نمی بینمت عاشق خودت

هستم!


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:50 توسط رویا ღ مسعود | |

 

عاشقانه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:46 توسط رویا ღ مسعود | |


عشق الهی؛ رام کننده است. عشق مادی ؛ انسان را وحشی می کند .

عشق الهی؛ صبر آور است. عشق مادی صبر شکن است .

عشق الهی؛ نيروزاست. عشق مادی ؛ نيروبَر است .

عشق واقعی؛ خود خواهی براست. عشق مادی؛ خودخواهی زاست .

عشق الهی؛ شادي آور است . عشق مادی ؛ غم افزاست .

عشق الهی؛ سريان دارد ، و عاشق؛ همه پديده هاي عالم را جلوه او مي داند و به همه عشق

می ورزد .

عشق مادی؛ عشق به خواسته های نفسانی خود است .

عاشق حق؛ از زجر خدا هم شاد می شود. عاشق غير خدا ؛ از آزار معشوقش دلشاد نيست .

عاشق خدا؛ با فراق و ياد او لذت مي برد. عاشق غير خدا فقط با وصال دلخوش است و فراق برايش

رنج زاست.


نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:45 توسط رویا ღ مسعود | |

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که

رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا

مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه" پیرمرد غمگینشد، گفت خيلي

عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش راپرسیدند: او گفت: همسرم

در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي

دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند. پیرمرد با اندوه ! گفت: خیلی

متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت

گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چراهر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:36 توسط رویا ღ مسعود | |

                   

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:39 توسط رویا ღ مسعود | |

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دست

فروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد

 كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي

 مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.بطور اتفاقي  درب خانه اي را زد.دختر جوان

 و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب

درخواست كرد ، دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير

آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ

داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از

  صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم ».

**ادامه متن در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:10 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin