♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود .مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا" هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : ** ادامه متن در ادامه مطلب... ** تـنها عشق با روح انسان پـیـونـد می خورد. زنـدگـی بـدون عـشـق ،سـرد و مـرده اسـت. زنـدگـی تـوام عـشـق، گرم و پـر خروش اسـت. هـر کـس کـه عشق را هـرگز نیافت زندگی هـم نکرد و کسی هـم کـه عشق را یـافـت زنگی اش را از دست داد. عشق شوری در نهاد ما نهاد جــان ما در بـوته ســـودا نهــــاد بـا عشق می توان دنیـا رو بـه انـدازه یک نفر کوچک کـرد و مـی تـوان یک نفر رو بـه اندازه دنیا بزرگ کرد. عشق با درد هـمـراه است، چون دگرگون می کند. عشق واقعی تنـهایی را به یگانگی مبدل می کند. عشق زیباست چون، خدا، عشق را به ما داد. ما که به دل خویـش عشق تو را کاشـــتیم ما که به ســـــــر شـــــــوق تو پنـداشـــتیم بـــود اگـــر صــــحبت از دوســــت داشـــتن بیشتر از هـــر که تو را دوســـت داشـــتیم دربیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی ازبیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره ی اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها باهم صحبت می کردند از همسر خانواده سربازی یا تعطیلاتشان باهم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ای زیبا داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همان طورکه مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش رامی بست و این مناظر را در ذهنخود مجسم میکرد و روحی تازه می گرفت . روزها و هفته ها سپری شد. تا این که روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمین بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامیو با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست ان منظره ی زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستارپاسخ داد : ولی آن مرد کاملاً نابینا بود! گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچـنان مات که یکدم مــژه بر هم نزنی مــژه بر هــم نزنــم تـا ز دســـتم نــرود نـاز چشــم تو به قـدر مـژه بر هم زدنی روي تابلو خوانده مي شد: من كورهستم ، لطفا" كمك كنيد. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر ان روز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!! روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيززيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا.... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. " زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست."
دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت ازرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: (( امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد. )) آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه داداند تا به یک آبادی رسیدند .تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و کنار برکه اب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد . نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: ((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .)) دوستش با تعجب از او پرسید، بعد از آنکه با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند، ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد. وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند , نه بایدها روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...! آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود. انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد. دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد. ** ادامه متن در ادامه مطلب ** رابرت داوينسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتين، زماني در يک مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود. در پايان مراسم زني بسوي او دويد و با تضرع و التماس از او خواست پولي به او بدهد، تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او ميميرد. قهرمان گلف دريغ نکرد و بلافاصله تمام پولي را که برنده شده بود، به زن بخشيد. هفته ها بعد يکي ار مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت که: اي رابرت ساده لوح خبرهاي تازه برايت دارم. آن زني که از تو پول خواسته بود، اصلا بچه مريض ندارد. حتي ازدواج هم نکرده و او تو را فريب داده دوست من. رابرت با خوشحالي جواب داد: خدا را شکر!!! پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است. اين که خيلي عالي است!!! خداوند پرسید: دوست داری سوالی از من بپرسی؟ پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد....« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت... **ادامه متن در ادامه مطلب**
ادامه مطلب
مثل همیشه، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم، روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ما است
اما چه کسی می داند ؟
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
هر روز بی تو روز مباداست...
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |






