تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



    خاخامي در ميان مردم محبوبيت زيادي داشت ، همه مسحور گفته هايش مي شدند . همه به جز

اسحاق که هميشه با تفسيرهاي خاخام مخالفت مي کرد و اشتباهات او را به يادش مي آورد . بقيه از

اسحاق به خشم مي آمدند ، اما کاري از دستشان بر نمي آمد .

روزي اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاري ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگين

است. يکي گفت : چرا اينقدر ناراحتيد ؟ او که هميشه از شما انتقاد مي کرد !

خاخام پاسخ داد : من براي دوستي که اکنون در بهشت است ناراحت نيستم . براي خودمناراحتم .

وقتي همه به من احترام مي گذاشتند ، او با من مبارزه مي کرد و مجبور بودم پيشرفت کنم .حالا رفته ،

شايد از رشد باز بمانم .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:26 توسط رویا ღ مسعود | |

 

عاشقانه

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:19 توسط رویا ღ مسعود | |

 كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد

نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا

تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا هم اینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه

الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش

می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .

روستایی ها همین طور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا اومدن

ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:

اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن.

دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.

«بیائید راه دوم را برگزینیم.»

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط رویا ღ مسعود | |

       شبی پسری کوچک نزد مادرش رفت که در آشپزخانه غذا درست می کرد و کاغذی به او داد.

 مادرش دستش را با پیشبند خشک کرد و آن کاغذ را به شرح زیر خواند:

بابت زدن چمن 5 دلار. بابت تمیز کردن اتاقم در این هفته 1 دلار. بابت خرید کردن برای شما 50 سنت.

بابت مواظبت از برادر کوچکم 25 سنت. بابت بیرون بردن سطل زباله 1 دلار. بابت دریافت گواهینامه

 قبولی 5 دلار. بابت نظافت حیاط 2 دلار. جمع بدهکاری 75/14 دلار.

مادرش به او که منتظر ایستاده بود نگاه می کرد و افکاری از ذهنش می گذشت. او مداد را برداشت و

پشت آن کاغذ این عبارت را نوشت:

بابت نه ماهی که تو را حامله بودم و در درونم رشد می کردی، حساب نمی کنم، مجانی.بابت تمام

شبهایی که بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم و برایت دعا کردم، حساب نمی کنم،مجانی.بابت تمام

زحمات و اشکهایی که در این سالها باعث شان تو بودی، حساب نمی کنم، مجانی.بابت تمام شبهایی

که با ترس گذراندم و نگرانی هایی که می دانم در پیش دارم، حساب نمی کنم،مجانی. بابت اسباب

بازیها و غذاها و لباسهایی که برایت خریدم و حتی پاک کردن بینی ات، حساب نمی کنم پسرم، مجانی.

و وقتی تمام این ها را با هم جمع کنی، کل هزینه عشق واقعی را حساب نمی کنم، مجانی. و قتی

پسرک خواندن آن چه را مادرش نوشته بود تمام کرد، چشم هایش پر از اشک شده بود.

در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، خیلی دوستت دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف

درشت نوشت: « تمام و کمال پرداخت شد. »

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:2 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:28 توسط رویا ღ مسعود | |

   با  کلــــبه  روشــنم  شبی  را  ســـر کن

   با  دســـــت  صمیـــمیت  مـــرا  بــاور کن

        صــد بار  چنین  گفتـــم  و  می گویم باز      

   به عشـــق  تو  زنـــده ام  مرا  بــــاور کن 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:19 توسط رویا ღ مسعود | |

 
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی
 
می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه
 
بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود پسر پاسخ داد:عالی
 
بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
 
پسر پاسخ داد: بله پدر!
 
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
 
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در
 
حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی
 
داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست!
 
با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که
 
ما چقدر فقیر هستیم!...
 
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:47 توسط رویا ღ مسعود | |

 

عاشقانه

       

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:53 توسط رویا ღ مسعود | |

    چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار

و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری 

تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود.

استادشان در حین صحبت آن ها قهوه آماده می کرد . او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها

خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛شیشه ای،پلاستیکی،چینی،

بلور و لیوان های دیگر.همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت،

استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، الان فقط لیوان های بد شکل و ارزان قیمت

روی میز مانده اند.دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند ساکت بودند و استاد حرف

هایش را به این ترتیب ادامه داد: در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود نه لیوان. اما

لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرفها زندگی را تزیین

می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر

خواهند گذاشت،اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش

کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا نگاهتان

را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:8 توسط رویا ღ مسعود | |

 

postcard

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:20 توسط رویا ღ مسعود | |

 

عاشق میان خود و معشوق فرقی قائل نیست...

 مولانا حکایت شیرینی در وصف این مقام دارد و می‌گوید:"عاشقی به دیدار معشوق خود رفت و در زد.

معشوق پرسید کیستی؟ گفت: من. معشوق در را باز نکرد و گفت در این سرا فقط جای یک نفر است.

عاشق رفت و یکسال تمرین کرد که دیگر نگوید من هستم و دوباره به خانه معشوق بازگشت و چون

معشوق پرسید کیستی، گفت: پشت در هم تو هستی و معشوق در را باز کرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط رویا ღ مسعود | |

 

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي

درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد و از سراسر دنیا نامه هایی ار

طرفدارانش دریافت کرد.

يكي از طرفدارانش نوشته بود :  

چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :  

دردنيا  ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند .

 ۵ مليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند .

۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند .

۵۰ هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵ هزارنفر سرشناس مي شوند .

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند .

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟ 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:17 توسط رویا ღ مسعود | |

 

postcard

               عشق رو نمیشه با یه شاخه گل مقایسه کرد

                                                                            ولی میشه عشق رو با یه شاخه گل اثبات کرد.

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:40 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin