تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح مقداری پول به حساب شما واريز ميشود و تا آخر شب   

فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد. چون آخر وقت حساب خود به خود خالي ميشود. در اين صورت

شما چه خواهيد کرد؟ هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما

 86400 ثانيه اعتبار ريخته ميشود و آخر شب اين اعتبار به پايان ميرسد. هيچ برگشتي نيست و هيچ

مقداري از اين زمان به فردا اضافه نميشود

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده ميداند. ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا

آورده ميداند. ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه ميداند. ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار

معشوق را ميکشد. ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي

 مرگبار جان به در برده، ميداند

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد، باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچ

کس منتظر نمي ماند

ديروز به تاريخ پيوست

و امروز هديه است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:48 توسط رویا ღ مسعود | |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:14 توسط رویا ღ مسعود | |

   در افسانه ها آمده روزي که خـداوند جهـان را آفريد فرشـتگان مقرب را به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا

خواست تا براي پنهـان کـردن راز زنـدگي پيشنهاد بدهنـد .

يکي از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زيرزمين مدفون کن

فرشته ديگـري گفت : آن را در زير درياها قرار بـده

و سـومي گفت : راز زنـدگي را در کوهـها قرار بده

ولي خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعـداد کمي از بنـدگانم قادر خواهند

بود آن را بيـابنـد ؛ در حالي که من مي خواهم راز زنـدگي در دسترس همه بنـدگانم باشـد

در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت : فهـميدم کجا ؛ اي خداي مهربان راز زندگي را در قلب بنـدگانت قرار

بده زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند .

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:20 توسط رویا ღ مسعود | |

 همواره چنين مي پنداشتم كه براي ِ زندگي ، براي انسان ، حتي براي خدا ،"طاقت فرسا ترين "

دردها تنهايي است ، مجهول ماندن است ، بي آشنا بودن است ، گنج بودن و در ويرانه ماندن است ،

وطن پرست بودن و در غربت بودن است ، مخاطب نداشتن است ، بي كس بودن است ،عشق داشتن

 و زيبايي نيافتن است ، زيبا بودن و عشق نجستن است ، نيمه بودن است ، زندگي كردن و"براي"

نداشتن است ، دل به هيچ پيوندي نبستن است ، جان به هيچ پيماني نداشتن است ،بي تو بودن

است . . . .

                                                                                                "دكتر شريعتي "     

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:53 توسط رویا ღ مسعود | |

عاشقانه

تو دریایی و من موجی اسیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم

بیــا دریای من آغــوش بر کـش

نمــی خواهــم جـدا از تو بمیرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:34 توسط رویا ღ مسعود | |

    مردي از يکي از دره هاي پيرنه در فرانسه مي گذشت ، که به چوپان پيري برخورد. غذايش را با او

تقسيم کرد و مدت درازي درباره ي زندگي  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسيد .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول کنم که آزاد نيستم و مسوول هيچ کدام از اعمالم

نيستم . زيرا مردم مي گويند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آينده را مي شناسد.

چوپان زير آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به

همه چيز و همه کس . صداي فريادهاي چوپان نيز در کوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن کوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت

او . آزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر کاري که مي کنيم ، به درگاه او مي رسد و به همان شکل

به سوي ما باز مي گردد .

 "خداوند پژواک کردار ماست ."

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:54 توسط رویا ღ مسعود | |

 

تولدت مبارك

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:15 توسط رویا ღ مسعود | |

 تقصــیر دلــم چیســت اگر روی تو زیبــاست

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست

مــن تشــنه یک لحـظه تماشای تو هســتم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویـاســت

                                

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 18:9 توسط رویا ღ مسعود | |

    يکي از شاگردان ملانصرالدين پرسيد : تمام استادان مي گويند که گنج روح ، چيزي است که بايد در

تنهائي کشف شود.پس براي چه ما با هميم ؟

ملانصرالدين پاسخ داد : با هميد چون جنگل هميشه نيرومندتر از درختي تنهاست .جنگل رطوبت هوا را

تامين مي کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروري خاک کمک مي کند.

شاگرد گفت : اما چيزي که يک درخت را مقاوم مي کند ريشه است و ريشه ي يک درخت نمي تواند به

ريشه درخت ديگري کمک کند .

ملانصرالدين در جواب گفت : جنگل همين است .هر درخت با درخت ديگر متفاوت است ، هر درخت 

ريشه اي مستقل دارد . راه آناني که مي خواهند به خدا برسند همين است: اتحاد براي يک هدف و

همزمان آزاد گذاشتن هر يک اعضاي گروه تا به شيوه ي خود تکامل يابد .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:45 توسط رویا ღ مسعود | |

love

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:10 توسط رویا ღ مسعود | |

    سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي

هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج

برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات

دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد.

 قلك را شكست.سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از

در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه

كند ولي داروساز سرش  به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را محكم روي

پيشخوان ريخت.  

**ادامه داستان در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:28 توسط رویا ღ مسعود | |

 ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت

ويرانه نه آن است که فـــرهاد فــــرو ريخت

ويرانـه دل مـــاست که بــــا هـر نـــگـه تــو

صــد بار بنا گشـت و دگــر بار فـــــرو ريخت

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:49 توسط رویا ღ مسعود | |

 

love

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 16:19 توسط رویا ღ مسعود | |

آلن جونز کشيش مي گويد براي ساختن روح به چهار نيروي نامرئي نياز داريم : عشق ، مرگ ،قدرت ،

زمان .

عشق لازم است زيرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهي از مرگ لازم است تا زندگي را بهتر بفهميم .

مبارزه براي رشد لازم است ، اما نبايد در دام قدرتي که در اين مبارزه به دست مي آيد بيفتيم زيرا مي

دانيم که اين قدرت هيچ ارزشي ندارد.

سرانجام بايد بپذيريم که روح ما هر چند ابدي است اما در اين لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و

محدوديتهايش .بدين ترتيب بايد طوري عمل کنيم که در زمان بگنجد، کاري کنيم تا به هر لحظه ارزش

بگذاريم. نبايد اين چهار نيرو را مشکلاتي بدانيم که بايد حل کنيم ، زيرا خارج از اختيار ماست . بايد آنها

را بپذيريم و بگذاريم آن چه را که بايد به ما بياموزند .

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:27 توسط رویا ღ مسعود | |

 

عاشقانه

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:26 توسط رویا ღ مسعود | |

                    یک شب کنار شمعی ،تا صـبح دم نشستم

                                             او گریه کرد می سـوخت، من هم زغم شکــستم

در آن شــب ســیه رو ، یــادم به چشــــمت افتـــاد

آن مســـتی نگــاهــت ، بـر روی چشــــمم افتــــاد

آهســـــته اشــــکی آمــــد ، پــاییــن ز دیـدگــانـــم

گــویــی به شـــعـله آمـــد ، شـــــمع درون جـانـــم

آن قطـــره اشـــکم آخـر، بـر روی شـــــمع لغــزیــــد

خــامــوش گشـــت آنـــگه ، دودی بـه نـاز رقصـیــــد

از طــــرح دود آن شـــــــمع، در آن ســـــیاهی تـــار

شـــعـری نوشــته می شـــد ، آهســته روی دیـوار

دل مـی تـپـــــد بـه ســـینه ، بــا یــاد روی دلــــــدار

هر جــا که هســـتی یـارم ، باشــد خــــدانگهـــــدار

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:19 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin