♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح مقداری پول به حساب شما واريز ميشود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد شما چه خواهيد کرد؟ هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته ميشود و آخر شب اين اعتبار به پايان ميرسد. هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نميشود ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده ميداند. آورده ميداند. ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه ميداند. ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را ميکشد. ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده، ميداند هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد، باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچ کس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست و امروز هديه است... در افسانه ها آمده روزي که خـداوند جهـان را آفريد فرشـتگان مقرب را به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا خواست تا براي پنهـان کـردن راز زنـدگي پيشنهاد بدهنـد . يکي از فرشتگان به پروردگار گفت فرشته ديگـري گفت و سـومي گفت ولي خـداوند فرمود بود آن را بيـابنـد ؛ در حالي که من مي خواهم راز زنـدگي در دسترس همه بنـدگانم باشـد در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت بده زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند . دردها تنهايي است ، مجهول ماندن است ، بي آشنا بودن است ، گنج بودن و در ويرانه ماندن است ، وطن پرست بودن و در غربت بودن است ، مخاطب نداشتن است ، بي كس بودن است ،عشق داشتن و زيبايي نيافتن است ، زيبا بودن و عشق نجستن است ، نيمه بودن است ، زندگي كردن و"براي" نداشتن است ، دل به هيچ پيوندي نبستن است ، جان به هيچ پيماني نداشتن است ،بي تو بودن است . . . . "دكتر شريعتي " تقسيم کرد و مدت درازي درباره ي زندگي صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسيد . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول کنم که آزاد نيستم و مسوول هيچ کدام از اعمالم نيستم . زيرا مردم مي گويند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آينده را مي شناسد. چوپان زير آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چيز و همه کس . صداي فريادهاي چوپان نيز در کوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت . سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن کوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت او . آزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر کاري که مي کنيم ، به درگاه او مي رسد و به همان شکل به سوي ما باز مي گردد . "خداوند پژواک کردار ماست ." تقصــیر دلــم چیســت اگر روی تو زیبــاست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست مــن تشــنه یک لحـظه تماشای تو هســتم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویـاســت يکي از شاگردان ملانصرالدين پرسيد : تمام استادان مي گويند که گنج روح ، چيزي است که بايد در تنهائي کشف شود.پس براي چه ما با هميم ؟ ملانصرالدين پاسخ داد : با هميد چون جنگل هميشه نيرومندتر از درختي تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامين مي کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروري خاک کمک مي کند. شاگرد گفت : اما چيزي که يک درخت را مقاوم مي کند ريشه است و ريشه ي يک درخت نمي تواند به ريشه درخت ديگري کمک کند . ملانصرالدين در جواب گفت : جنگل همين است .هر درخت با درخت ديگر متفاوت است ، هر درخت ريشه اي مستقل دارد . راه آناني که مي خواهند به خدا برسند همين است: اتحاد براي يک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر يک اعضاي گروه تا به شيوه ي خود تکامل يابد . هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه ميتواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست.سكهها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصلهاش سر رفت و سكهها را محكم روي پيشخوان ريخت. **ادامه داستان در ادامه مطلب** ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت ويرانه نه آن است که فـــرهاد فــــرو ريخت ويرانـه دل مـــاست که بــــا هـر نـــگـه تــو صــد بار بنا گشـت و دگــر بار فـــــرو ريخت زمان . عشق لازم است زيرا خدا ما را دوست دارد . آگاهي از مرگ لازم است تا زندگي را بهتر بفهميم . مبارزه براي رشد لازم است ، اما نبايد در دام قدرتي که در اين مبارزه به دست مي آيد بيفتيم زيرا مي دانيم که اين قدرت هيچ ارزشي ندارد. سرانجام بايد بپذيريم که روح ما هر چند ابدي است اما در اين لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدوديتهايش .بدين ترتيب بايد طوري عمل کنيم که در زمان بگنجد، کاري کنيم تا به هر لحظه ارزش بگذاريم. نبايد اين چهار نيرو را مشکلاتي بدانيم که بايد حل کنيم ، زيرا خارج از اختيار ماست . بايد آنها را بپذيريم و بگذاريم آن چه را که بايد به ما بياموزند . او گریه کرد می سـوخت، من هم زغم شکــستم در آن شــب ســیه رو ، یــادم به چشــــمت افتـــاد آن مســـتی نگــاهــت ، بـر روی چشــــمم افتــــاد آهســـــته اشــــکی آمــــد ، پــاییــن ز دیـدگــانـــم گــویــی به شـــعـله آمـــد ، شـــــمع درون جـانـــم آن قطـــره اشـــکم آخـر، بـر روی شـــــمع لغــزیــــد خــامــوش گشـــت آنـــگه ، دودی بـه نـاز رقصـیــــد از طــــرح دود آن شـــــــمع، در آن ســـــیاهی تـــار شـــعـری نوشــته می شـــد ، آهســته روی دیـوار دل مـی تـپـــــد بـه ســـینه ، بــا یــاد روی دلــــــدار هر جــا که هســـتی یـارم ، باشــد خــــدانگهـــــدار

که می خواهم در آغوشت بمیرم
بیــا دریای من آغــوش بر کـش
نمــی خواهــم جـدا از تو بمیرم
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |







