تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 

انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي

يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و

پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.

تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه

 را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي

هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:9 توسط رویا ღ مسعود | |

    

عاشقانه

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:28 توسط رویا ღ مسعود | |

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست

همه دريا از آن ما كن اي دوست

دلم دريا شد و دادم به دستت

مكش دريا به خونپروا كن اي دوست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:2 توسط رویا ღ مسعود | |

 

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه

در انتظار او بود.

 - بابا! يك سؤال از شما بپرسم ؟

- بله حتما". چه سؤالي ؟

- بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي گيريد؟

 مرد با عصبانيت پاسخ داد:‍‍‍‍«اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سؤالي مي كني؟»

- فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار، چقدر پول مي گيريد ؟

- اگر بايد بداني خب مي گويم، 20 دلار.

 پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت:«مي شود لطفا"

10 دلار به من قرض بدهيد؟»

**ادامه متن در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:19 توسط رویا ღ مسعود | |

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 16:21 توسط رویا ღ مسعود | |

 
دل بــی تـــاب مــن بــــا دیــدنــت آرام می گیـرد
 
 اگـــــر دوری ز آغـوشـــم نگــاهــم کام می گیـرد
 
مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از مـن
 
که دل از ساقی چشمان مستـت جام می گیـرد
 
تو نوشین لب میان جمع خاموشی ولی چشمم
 
ز هــــر مــوج نگــاه دلکشــت پیغام می گیرد ! ...
 
 
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:27 توسط رویا ღ مسعود | |

 

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي. 

- اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

- دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.

- و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني. 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟ 

 لقمان جواب داد:

- اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.

- اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه

جهان است.

- و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:18 توسط رویا ღ مسعود | |

 

ديدار

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:10 توسط رویا ღ مسعود | |

 استاد مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد،

بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه ی خالی بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با

چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.

سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.

سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا

ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای

خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله"

استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت

دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!همه دانشجویان خندیدند.

 **ادامه متن در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط رویا ღ مسعود | |

 
 
در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم
 
تو چه كردي كه تورا ديدم و ديوانه شدم
 
سحر از زمزمه ي عشق تو بيدار شدم
 
تو چه كردي كه به عشق تو گرفتار شدم
 
 
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:14 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin