تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:34 توسط رویا ღ مسعود | |

 

- از انسانها غمی به دل نگیر

زیرا خود نیز غمگین اند

-  با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند

-  پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

«دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 18:48 توسط رویا ღ مسعود | |

 

استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را بالا گرفت تا همه ببينند.

سپس از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم

استاد گفت: من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است اگر من اين

ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد: خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟

يكي از شاگردان گفت :دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست. حالا اگر يك روز تمام آن را نگه

 دارم چه؟شاگرد ديگري گفت: دستتان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرد و

فلج مي شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه

استاد ادامه داد: پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند. در نهايت

يكي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت:دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد

اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد

فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.

فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را

زمين بگذاريد و به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:59 توسط رویا ღ مسعود | |

 

یک مسلمان سالخورده ، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای "کنتاکی شرقی"(یکی از ایالت های آمریکا)

همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش

را می خواند. نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد

از پدربزرگش تقلید کند. یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما

آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم ، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را میبندم. چه

کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟

پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد: این سبد زغال سنگ

را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!

**ادامه متن در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:28 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 افلاطون میگه:

اگه با دلت كسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش،چون كار دل دوست داشتنه ، درست مثل كار

چشم كه دیدنه ، ولی اگه كسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه میكنی كه  

اسمش عشق واقعیه.

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:34 توسط رویا ღ مسعود | |

 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و

چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی

صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده

 و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که

نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو

هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی

اوضاع فرق کرد."

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط رویا ღ مسعود | |

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:4 توسط رویا ღ مسعود | |

 
شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی
 
راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و
 
وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک
 
شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای
 
عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از
 
کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد
 
معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و
 
گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم
 
که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را
 
راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من
 
ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق
 
همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"
 
**ادامه متن در ادامه مطلب**

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:15 توسط رویا ღ مسعود | |

روزي شاگردان نزد حکيم رفتند و پرسيدند: استاد زيبايي انسان درچيست؟ حکيم 2 کاسه کنارشاگردان

گذاشت و گفت: به اين 2کاسه نگاه کنيد اولي ازطلا درست شده است و درونش زهراست و دومي

کاسه اي گليست و درونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلي را.

حکيم گفت: آدمي هم همچون اين کاسه است. آنچه که آدمي را زيبا ميکند درونش و اخلاقش است.

در کنار صورتمان بايد سيرتمان را زيبا کنيم . 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:46 توسط رویا ღ مسعود | |

 

یک موی تو را به هیچ دلبر ندهم

دل جای تو شد به یار دیگر ندهم

چون هستی من زتوست ای دوست

نامردم اگر به پای تو جان ندهم

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:29 توسط رویا ღ مسعود | |

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد

 و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده‌روی درازی بود، تپه

بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری

عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن

جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

**ادامه متن در دامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:59 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin