♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
بوسه عطریست كه از یك گل معطر متصاعد می شود و می توان گفت بوسه زبان عشق است و یا اینکه بوسه ارمغان و هدیه عشق است به آنچه که ما عشق می ورزیم و به آن احترام و علاقه قائلیم! بوسه هدیه خداوندی است برای زنده نگاه داشتن عشق. هر بوسه ای هدیه ای جدید است از جانب پروردگار و طعمی جدید از عشق و محبت است ! چه كسی قابل بوسیدن است ؟ در یك كلام می توان گفت كه هر كسی را كه دوست دارید و برای شما دارای قداست و احترام است قابل بوسیدن است و بوسیدن نه تنها روشی برای ابراز علاقه است و راهی برای صمیمیت بیشتر و یكی شدن با كسی است كه برایتان دوست داشتنی و عزیز است! شاید به این صراحت و بطور مطلق "بوسه" قابل تعریف نباشد ولی بقول شكسپیر میتوان به این نتیجه اکتفا کرد که : بوسیدن مهر و امضای عشق است نسبت به هر آنچه که عشق ورزیدنی است! عاشق میان خود و معشوق فرقی قائل نیست... مولانا حکایت شیرینی در وصف این مقام دارد و میگوید:"عاشقی به دیدار معشوق خود رفت و در زد. معشوق پرسید کیستی؟ گفت: من. معشوق در را باز نکرد و گفت در این سرا فقط جای یک نفر است. عاشق رفت و یکسال تمرین کرد که دیگر نگوید من هستم و دوباره به خانه معشوق بازگشت و چون معشوق پرسید کیستی، گفت: پشت در هم تو هستی و معشوق در را باز کرد. آن جا که خدا هست. - يکي از دوستان ملانصرالدين به کنايه از او پرسيد: - اگر بگوئي خدا کجاست يک سکه به تو مي دهم . - ملانصرالدين پاسخ داد : اگر بگوئي خدا کجا نيست ، دو سکه به تو مي دهم این داستان بر گرفته از الهی نامه عطار است ، حکایتیست از عشق و اما عشق...
پادشاهی بود که پسری صاحب جمال و صاحب کمال داشت، که به زیبایی و مردی شهرت روزگار خود بود، کسی نبود که او را دیده باشد و دل بر او نبسته باشد، در این میان دخترکی بود که بر شاهزاده عاشق گشته بود، که بهره چندانی از جمال هم نداشت ، روز به روز عشق دخترک بر شاهزاده بیشتر می شد و روز و شب بر فراق معشوقش می گریست، تا جایی که دیگر عنان از کف داده بود، شاهزاده هر کجا میرفت دخترک به دنبالش بود، چون به شکار میرفت دخترک پیشاپیش سواران می شتافت و فقط شاهزاده را می نگریست و می گریست ، کم کم وضع به جایی رسید که همه در کار این دختر حیران گشته بودند تا اینکه شاهزاده از این وضعیت خسته شد و به ستوه آمد و گلایه دخترک را به پیش پدر برد و از او خواست او را از این ننگ نجات دهد، شاه چون سخنان شاهزاده را بشنید دستور داد همه در میدان شهر جمع شوند و اسبی را بیاورند و موی سر دخترک را به پای اسب ببندند و اسب را به دور میدان بتازانند و بدین حال جان دخترک را بگیرند، همه در میدان شهر جمع شدند ، مردم شهر که حال و روز دختر بیچاره را می دیدند بحالش اشک می ریختند، هنگامی که خواستند موی سر دخترک را به پای اسب ببندند دخترک خود را به پای پادشاه انداخت و گفت: ای پادشاه من حاجتی دارم ،پادشاه گفت: اگر می خواهی بگویی جانت را نگیرم قبول نمی کنم، اگر می خواهی بگویی مویت را بر پای اسب نبندم نیز حاجتت را روا نمی کنم، اگر برای مدتی امان می خواهی باز هم پذیرفتنی نیست، اگر هم قبل مرگ دمی همنشینی باشاهزاده را می خواهی باز هم امکان ندارد، اگر جز این چهار حاجت، حاجت دیگری داری بگو؟دخترک گفت: نه من جان می خواهم، نه امان و نه می گویم مویم را بر پای ا سب مبند، پادشاه گفت: پس حاجت تو چیست؟ گفت پادشاها از تو یک خواهش دارم حال که می خواهی مویم را بر پای اسب بندی و جانم را اینگونه بستانی مویم را بر پای اسبی بند که شاهزاده سوار آن باشد ، تا من در زیر سم اسب او جان سپارم *** ادامه متن در ادامه مطلب...***
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


