تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 

مانند تو من یار وفادار ندیدم

خوش‏تر ز غم عشق تو غمخوار ندیدم

جز خال خیال رخ زیبای تو در دل

در آینه حسن تو زنگار ندیدم

دل بندگی دوست به شاهی نفروشد

یک مشتری عشق به بازار ندیدم

با بندگی حضرت معشوق الهی

در دل هوس شاهی این دار ندیدم

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:15 توسط رویا ღ مسعود | |

      روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او

 را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین

چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش

اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما

نگران و مراقب مرد بود .مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش

 را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی

ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق

شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و

تقریبا" هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و

زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

** ادامه متن در ادامه مطلب... **


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:39 توسط رویا ღ مسعود | |

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که

رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا

مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه" پیرمرد غمگینشد، گفت خيلي

عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش راپرسیدند: او گفت: همسرم

در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي

دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند. پیرمرد با اندوه ! گفت: خیلی

متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت

گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چراهر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:36 توسط رویا ღ مسعود | |

 

 جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد. رنج اين عشق او را بيچاره کرده بود و راهي براي رسيدن

به معشوق نمي يافت. مردي زيرک از نديمان پادشاه که دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش

قلبش يافت ، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده اي از بندگان خدا

هستي ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به اميد رسيدن به معشوق ، گوشه گيري پيشه کرد و به عبادت و نيايش مشغول شد، به طوري

که اندک اندک مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت .

روزي گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وي را جويا شد و دانست که جوان، بنده اي با اخلاص از بندگان

خداست . در همان جا از وي خواست که به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري کند . جوان

فرصتي براي فکر کردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد .

همين که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکاني نا معلوم رفت . نديم

پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم را بداند . بعد از

مدتها جستجو او را يافت . گفت: (( تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آن گونه بي قرار بودي ، چرا

وقتي پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردي؟ ))

جوان گفت:(( اگر آن بندگي دروغين که بخاطر رسيدن به معشوق بود ،پادشاهي را به در خانه ام آورد ،

چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خويش نبينم؟ ))

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:6 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin