♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. - بابا! يك سؤال از شما بپرسم ؟ - - مرد با عصبانيت پاسخ داد:«اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سؤالي مي كني؟ - - پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت:«مي شود لطفا 10 **ادامه متن در ادامه مطلب** و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آن ها قهوه آماده می کرد . او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛شیشه ای،پلاستیکی،چینی، بلور و لیوان های دیگر.همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، الان فقط لیوان های بد شکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند.دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرفها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت،اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید. قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد و از سراسر دنیا نامه هایی ار طرفدارانش دریافت کرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت : دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند . ۵ مليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند . ۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند . ۵۰ هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵ هزارنفر سرشناس مي شوند . ۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند . ۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟ دربیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی ازبیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره ی اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها باهم صحبت می کردند از همسر خانواده سربازی یا تعطیلاتشان باهم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ای زیبا داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همان طورکه مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش رامی بست و این مناظر را در ذهنخود مجسم میکرد و روحی تازه می گرفت . روزها و هفته ها سپری شد. تا این که روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمین بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامیو با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست ان منظره ی زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستارپاسخ داد : ولی آن مرد کاملاً نابینا بود!
دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت ازرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: (( امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد. )) آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه داداند تا به یک آبادی رسیدند .تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و کنار برکه اب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد . نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: ((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .)) دوستش با تعجب از او پرسید، بعد از آنکه با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند، ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد. روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...! آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود. انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد. دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد. ** ادامه متن در ادامه مطلب ** رابرت داوينسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتين، زماني در يک مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود. در پايان مراسم زني بسوي او دويد و با تضرع و التماس از او خواست پولي به او بدهد، تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او ميميرد. قهرمان گلف دريغ نکرد و بلافاصله تمام پولي را که برنده شده بود، به زن بخشيد. هفته ها بعد يکي ار مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت که: اي رابرت ساده لوح خبرهاي تازه برايت دارم. آن زني که از تو پول خواسته بود، اصلا بچه مريض ندارد. حتي ازدواج هم نکرده و او تو را فريب داده دوست من. رابرت با خوشحالي جواب داد: خدا را شکر!!! پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است. اين که خيلي عالي است!!! خداوند پرسید: دوست داری سوالی از من بپرسی؟ پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد....« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت... **ادامه متن در ادامه مطلب** در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند،با بیحوصلگى گفت: ٣٥ سنت. پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورت حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
ادامه مطلب
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو
ادامه مطلب
ادامه مطلب
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت. پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و
یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى
| Design By : Night Skin |


