تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 استاد مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد،

بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه ی خالی بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با

چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.

سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.

سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا

ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای

خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله"

استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت

دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!همه دانشجویان خندیدند.

 **ادامه متن در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط رویا ღ مسعود | |

 تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح مقداری پول به حساب شما واريز ميشود و تا آخر شب   

فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد. چون آخر وقت حساب خود به خود خالي ميشود. در اين صورت

شما چه خواهيد کرد؟ هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما

 86400 ثانيه اعتبار ريخته ميشود و آخر شب اين اعتبار به پايان ميرسد. هيچ برگشتي نيست و هيچ

مقداري از اين زمان به فردا اضافه نميشود

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده ميداند. ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا

آورده ميداند. ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه ميداند. ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار

معشوق را ميکشد. ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي

 مرگبار جان به در برده، ميداند

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد، باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچ

کس منتظر نمي ماند

ديروز به تاريخ پيوست

و امروز هديه است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:48 توسط رویا ღ مسعود | |

   در افسانه ها آمده روزي که خـداوند جهـان را آفريد فرشـتگان مقرب را به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا

خواست تا براي پنهـان کـردن راز زنـدگي پيشنهاد بدهنـد .

يکي از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زيرزمين مدفون کن

فرشته ديگـري گفت : آن را در زير درياها قرار بـده

و سـومي گفت : راز زنـدگي را در کوهـها قرار بده

ولي خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعـداد کمي از بنـدگانم قادر خواهند

بود آن را بيـابنـد ؛ در حالي که من مي خواهم راز زنـدگي در دسترس همه بنـدگانم باشـد

در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت : فهـميدم کجا ؛ اي خداي مهربان راز زندگي را در قلب بنـدگانت قرار

بده زيرا هيچکس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند .

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:20 توسط رویا ღ مسعود | |

 همواره چنين مي پنداشتم كه براي ِ زندگي ، براي انسان ، حتي براي خدا ،"طاقت فرسا ترين "

دردها تنهايي است ، مجهول ماندن است ، بي آشنا بودن است ، گنج بودن و در ويرانه ماندن است ،

وطن پرست بودن و در غربت بودن است ، مخاطب نداشتن است ، بي كس بودن است ،عشق داشتن

 و زيبايي نيافتن است ، زيبا بودن و عشق نجستن است ، نيمه بودن است ، زندگي كردن و"براي"

نداشتن است ، دل به هيچ پيوندي نبستن است ، جان به هيچ پيماني نداشتن است ،بي تو بودن

است . . . .

                                                                                                "دكتر شريعتي "     

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:53 توسط رویا ღ مسعود | |

    مردي از يکي از دره هاي پيرنه در فرانسه مي گذشت ، که به چوپان پيري برخورد. غذايش را با او

تقسيم کرد و مدت درازي درباره ي زندگي  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسيد .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول کنم که آزاد نيستم و مسوول هيچ کدام از اعمالم

نيستم . زيرا مردم مي گويند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آينده را مي شناسد.

چوپان زير آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به

همه چيز و همه کس . صداي فريادهاي چوپان نيز در کوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن کوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت

او . آزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر کاري که مي کنيم ، به درگاه او مي رسد و به همان شکل

به سوي ما باز مي گردد .

 "خداوند پژواک کردار ماست ."

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:54 توسط رویا ღ مسعود | |

    يکي از شاگردان ملانصرالدين پرسيد : تمام استادان مي گويند که گنج روح ، چيزي است که بايد در

تنهائي کشف شود.پس براي چه ما با هميم ؟

ملانصرالدين پاسخ داد : با هميد چون جنگل هميشه نيرومندتر از درختي تنهاست .جنگل رطوبت هوا را

تامين مي کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروري خاک کمک مي کند.

شاگرد گفت : اما چيزي که يک درخت را مقاوم مي کند ريشه است و ريشه ي يک درخت نمي تواند به

ريشه درخت ديگري کمک کند .

ملانصرالدين در جواب گفت : جنگل همين است .هر درخت با درخت ديگر متفاوت است ، هر درخت 

ريشه اي مستقل دارد . راه آناني که مي خواهند به خدا برسند همين است: اتحاد براي يک هدف و

همزمان آزاد گذاشتن هر يک اعضاي گروه تا به شيوه ي خود تکامل يابد .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:45 توسط رویا ღ مسعود | |

    سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي

هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج

برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات

دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد.

 قلك را شكست.سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از

در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه

كند ولي داروساز سرش  به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را محكم روي

پيشخوان ريخت.  

**ادامه داستان در ادامه مطلب**


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:28 توسط رویا ღ مسعود | |

آلن جونز کشيش مي گويد براي ساختن روح به چهار نيروي نامرئي نياز داريم : عشق ، مرگ ،قدرت ،

زمان .

عشق لازم است زيرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهي از مرگ لازم است تا زندگي را بهتر بفهميم .

مبارزه براي رشد لازم است ، اما نبايد در دام قدرتي که در اين مبارزه به دست مي آيد بيفتيم زيرا مي

دانيم که اين قدرت هيچ ارزشي ندارد.

سرانجام بايد بپذيريم که روح ما هر چند ابدي است اما در اين لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و

محدوديتهايش .بدين ترتيب بايد طوري عمل کنيم که در زمان بگنجد، کاري کنيم تا به هر لحظه ارزش

بگذاريم. نبايد اين چهار نيرو را مشکلاتي بدانيم که بايد حل کنيم ، زيرا خارج از اختيار ماست . بايد آنها

را بپذيريم و بگذاريم آن چه را که بايد به ما بياموزند .

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:27 توسط رویا ღ مسعود | |

    خاخامي در ميان مردم محبوبيت زيادي داشت ، همه مسحور گفته هايش مي شدند . همه به جز

اسحاق که هميشه با تفسيرهاي خاخام مخالفت مي کرد و اشتباهات او را به يادش مي آورد . بقيه از

اسحاق به خشم مي آمدند ، اما کاري از دستشان بر نمي آمد .

روزي اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاري ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگين

است. يکي گفت : چرا اينقدر ناراحتيد ؟ او که هميشه از شما انتقاد مي کرد !

خاخام پاسخ داد : من براي دوستي که اکنون در بهشت است ناراحت نيستم . براي خودمناراحتم .

وقتي همه به من احترام مي گذاشتند ، او با من مبارزه مي کرد و مجبور بودم پيشرفت کنم .حالا رفته ،

شايد از رشد باز بمانم .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:26 توسط رویا ღ مسعود | |

 كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد

نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا

تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا هم اینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه

الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش

می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .

روستایی ها همین طور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا اومدن

ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:

اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن.

دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.

«بیائید راه دوم را برگزینیم.»

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط رویا ღ مسعود | |

       شبی پسری کوچک نزد مادرش رفت که در آشپزخانه غذا درست می کرد و کاغذی به او داد.

 مادرش دستش را با پیشبند خشک کرد و آن کاغذ را به شرح زیر خواند:

بابت زدن چمن 5 دلار. بابت تمیز کردن اتاقم در این هفته 1 دلار. بابت خرید کردن برای شما 50 سنت.

بابت مواظبت از برادر کوچکم 25 سنت. بابت بیرون بردن سطل زباله 1 دلار. بابت دریافت گواهینامه

 قبولی 5 دلار. بابت نظافت حیاط 2 دلار. جمع بدهکاری 75/14 دلار.

مادرش به او که منتظر ایستاده بود نگاه می کرد و افکاری از ذهنش می گذشت. او مداد را برداشت و

پشت آن کاغذ این عبارت را نوشت:

بابت نه ماهی که تو را حامله بودم و در درونم رشد می کردی، حساب نمی کنم، مجانی.بابت تمام

شبهایی که بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم و برایت دعا کردم، حساب نمی کنم،مجانی.بابت تمام

زحمات و اشکهایی که در این سالها باعث شان تو بودی، حساب نمی کنم، مجانی.بابت تمام شبهایی

که با ترس گذراندم و نگرانی هایی که می دانم در پیش دارم، حساب نمی کنم،مجانی. بابت اسباب

بازیها و غذاها و لباسهایی که برایت خریدم و حتی پاک کردن بینی ات، حساب نمی کنم پسرم، مجانی.

و وقتی تمام این ها را با هم جمع کنی، کل هزینه عشق واقعی را حساب نمی کنم، مجانی. و قتی

پسرک خواندن آن چه را مادرش نوشته بود تمام کرد، چشم هایش پر از اشک شده بود.

در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، خیلی دوستت دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف

درشت نوشت: « تمام و کمال پرداخت شد. »

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:2 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin