♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
«عشق» از نظر واژهشناسی به معنای میل مفرط است. این كلمه مشتق از «عَشَقَه»بوده و «عشقه» گیاهی است كه هر گاه به دور درخت میپیچد آب آن را میخورد؛ در نتیجه درخت زرد شده، كم كم میخشكد. اما در اصطلاح «عشق» عبارت است از«محبت شدید و قوی» و به عبارت دیگر، عشق مرتبه عالی و اعلای محبتاست.ولی حقیقت آن است كه تعریف حقیقی این واژه ممكن نیست؛ به گفته حكیم عشق،محیالدین ابنعربی: «هركس عشق را تعریف كند، آن را نشناخته و كسی كه از جام آن جرعهای نچشیده باشد آن را نشناخته و كسی كه گوید من از آن جام سیراب شدم، آن رانشناخته، كه عشق شرابی است كه كسی را سیراب نكند.» شاید به همین دلیل است كه نخستین عارفان، واژه عشق را به كار نمیبردند؛ زیرا ازعشق زمینی و جسمانی هراس داشتند و از اینرو؛ بیشتر از محبت یادمیكردند. و عطار چه زیبا سروده است: پرسی تو ز من كه عاشقی چیست؟ روزی كه چو من شوی، بدانی یک روز آموزگار از دانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید هم شاگردیهایش شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. پسر بچه اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ هم شاگردیهایش حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر بچه جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت پسر بچه را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. - از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند - با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند - پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! «دکتر علی شریعتی» استادي در شروع كلاس ليوان پر از آبي را بالا گرفت تا همه ببينند. سپس از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت: من بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ شاگردان گفتند:هيچ اتفاقي نمي افتد. استاد پرسيد: خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ يكي از شاگردان گفت :دستتان درد مي گيرد.استاد گفت حق با توست. حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟شاگرد ديگري گفت: دستتان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرد و فلج مي شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه استاد ادامه داد: پس چه چيزي باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ شاگردان گيج شدند. در نهايت يكي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت:دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالي ندارد.اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد درد مي كشيد.اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود. زمين بگذاريد و به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد. یک مسلمان سالخورده ، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای "کنتاکی شرقی"(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند. نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند. یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم ، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را میبندم. چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟ پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد: این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور! **ادامه متن در ادامه مطلب** افلاطون میگه: اگه با دلت كسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش،چون كار دل دوست داشتنه ، درست مثل كار چشم كه دیدنه ، ولی اگه كسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه میكنی كه اسمش عشق واقعیه. مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." روزي شاگردان نزد حکيم رفتند و پرسيدند: استاد زيبايي انسان درچيست؟ حکيم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت و گفت: به اين 2کاسه نگاه کنيد اولي ازطلا درست شده است و درونش زهراست و دومي کاسه اي گليست و درونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلي را. حکيم گفت: آدمي هم همچون اين کاسه است. آنچه که آدمي را زيبا ميکند درونش و اخلاقش است. در کنار صورتمان بايد سيرتمان را زيبا کنيم . مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. **ادامه متن در دامه مطلب** انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم. تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد. روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي. جهان است.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان
- دقیقا خداهم وجود دارد . اما مردم نزد او نمی روند . اگر به دنبالش بگردند کم تر تنها می مانند و آن
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگيست
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر
فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آن را
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
- اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
- دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.
- و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني.
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
- اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
- اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه
- و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.
| Design By : Night Skin |


