♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستــم کجــا بـودي وقتـي غريبـي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميکـرد کـجــا بودي وقتي کنـار عکســات شـبا نشستم به هواي چشمــات کجا بــودي ببيني مــن ميســوزم عيــن چشـات سيـاهه رنـگ روزم ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هـر چـي که باورت نميشه ديـدم کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستـاره ام شبـا گريه چيـدم کجا بودي وقتي اشکـام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت کجــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خاطر چشات قسم خـورد کجـــا بودي وقتي که پرپر شــــدم سوختم و از غمت خاکستر شـدم خنده واسه هميشه از لبـام رفت رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی كاش روياهايمان روزي حقيقت می شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است كاش قانون هايمان يكدم رعايت مي شدند اشكهاي همدلي از روي مكر است و فريب كاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم اي كاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند عــاشـــق مـشـــوید اگر تـــوانـیـــد تــــا در غــــم عـاشــقـی نـمـانـید ســــخـت اســت تحمــل غـم عـشـق والله کــه ضعـــیف و نـاتــوانیـــد صد دام و خطر به راه عشـق است مرکـب به چنیـــن رهـی مرانیــد سر مـنزل عشـــق قـاف درد است جـان از غـــم و درد وا رهـانیــد در عشق سخن ز سوز و ساز است این نکــته ی فـــــاش را بـدانیـــد رســم اســت بـه عشــق جان فشانی معشوقه چو خواسـت جان فشانیـد در عشــــق سخــن ز مــن مگـوییـد عـــالــم هـمـــه را از او بـدانـیــد ایـــن نکـــته بگـویـم و دگـر هیـچ : عـــاشــق مــشـویـد اگــر توانیــد رضا اسماعیلی آدمك آخر دنياست... بخند دل بـی تاب من ، با ديدنــت آرام ميگيـــــرد اگر دوری ز آغوشـــــم ، نگاهـــم كام ميگيـــرد مـرا گر مســت ميخواهی ، نگاهت را مگير از من كه دل از ســـاقی چشـمان مستت جام ميگيرد تو نوشين لب ميان جمع خاموشی ولی چشمم ز هـــــر مـوج نگاه دلکشـت پيغــام ميگيـــرد باز باران با ترانه با گوهر های فرا می خورد بر بام خانه ... و اما امروز ... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه...می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه... باز می اید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم ... نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک... که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ... کجای ذلـتش زیباست؟! کـنـار اشــــنـایـی تـو اشــــیـانـه مـی کـنـم فـضای اشــــیـانـه را پر از ترانه مـی کـنم کسی سوال می کند به خاطره چه زنده ای؟ و مـن برای زندگـی تـو را بهــانه مـی کـنم لـبـــخند زدی و اســــمان آبـی شــد شب هـای قشــنگ مهر مهتابی شد پــــــروانــه پـــس از تـــولد زیــــبایــــت تـــا اخـر عــمر غــرق بــی تابی شـــد تـا کـدوم سـتاره دنبـال تـو باشـــم ؟ تـا کـجا بی خـبر از حال تـو باشم ؟ مگه میشه از تو دل برید و دل کند؟ بــگو می خوام تا ابد مـال تو باشـم از کـسی نیس که نشـونی تو نگـیرم به تـو روزی میرسـم من که بمـیرم هـنوزم جای دو دسـتات خالی مونده تـا قـیـامــت تـوی دســتای حــقــیرم خـاک هـر جاده نشـسته روی دوشـم کی میاد روزی که با تو روبرو شـم مــن کـه از اول قصــه گـفــته بـودم غــیر تـو بـا ســایـه ام نمـی جـوشـم گفتی که به احـترام دل بـاران باش باران شــدم و به روی گل بـاریدم گفتـی کـه ببـوس روی نیلــوفر را از عشق تو گونه های او بوســیدم گفتی که ستاره شو دلی روشـن کن من هـــم چـــو ســـــتاره ها تابیـدم گفتی که برای باغ دل پیچـک باش بــر یـــاســــمن نگــاه تـو پیـچـیـدم گفتـی کـه برای لحظه ای دریا شـو دریـا شــدم و تورا به ســاحـل دیدم گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش مجـنون شــدم و ز دوریـت نالـــیدم گفتی که شـکوفه کن به فصل پاییــز گـــل دادم و بـا تـرنـّمـت روییــــدم گفــتی که بیــا و از وفـــایت بگــذر از لــهجه ی بـی وفـــایـیت رنجیـدم گفتــم که بهــانه ات برایم کافـیسـت معنــای لطیـــف عشـــق را فهـمیدم کاشکی یه روز با هـمدیگه ســـــوار قــــایـق مـی شــدیم دور از نگــــــــاه ادمـــــا هر دو مون عاشـق می شدیم کاش اسـمون با وســعتش تو دستامون جــا مـی گرفت گــــــلای ســـرخ دلمــون کـاش بـوی دریـا مـی گرفت کـاش تو هــوای عاشــقی لـیلـی و مــجـنون مـی شدیم باد کـه تو دریـا مـی وزید ما هم پــریشــون مـی شدیم کاش که یه ماهـیه قشـنگ بــرای مـا فــال مــی گرفـت بــرامــون از فـرشــته ها امــــانتی بــال مـی گــرفــت بـا بـال اون فــرشـــته ها تـو اســـمـون پـر مـی زدیـم بـه شــهر بی ســـتاره ها بـه ارومــی ســر مـی زدیـم بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه که بودم در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خا طره خنديد عطر صد خاطره پيچيد : يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من، همه محو تماشاي نگاهت ** ادامه شعر در ادامه مطلب...** گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم منت عشق از نگاه پرشرابت میکشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت میکشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم ناز چندین سا له ی چشم خمارت میکشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت...... عاشقت خواهم ماند ... بی آنکه بدانی ... دوستت خواهم داشت ... بی انکه بگویم … درد دل خواهم گفت ... بی هیچ کلامی ... گوش خواهم داد ... بی هیچ سخنی ... در آغوشت خواهم گریست ... بی آنکه حس کنی ... آری عزیزم... عاشقت خواهم ماند بی آنکه حس کنی
آدمك مرگ همين جاست... بخند
دستخطي كه تورا عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست.... بخند
آدمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا كه سراب است...بخند
آن خدايي كه بزرگش خواني
بخدا مثل تو تنهاست...بخند

ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

