♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضي ، و عشق محكوم .... به دليل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ، آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن چهره زيبايش را داشتي ، اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بي زارند ، ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد و گفت: من بی وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم جملاتي از كتاب مونس العشاق يا في حقيقه العشق اثر شيخ اشراق: محبت باشد اما هر محبتي عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زيرا كه هر محبتي معرفت است اما هر معرفتي محبت نباشد و از معرفت دو چيز مقابل تولد كند كه آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پايه، معرفت است و دوم پايه، محبت و سوم پايه عشق و به عالم عشق كه بالاي همه است نتوان رسيدن تا از معرفت و محبت دو پايه نردبان نسازد... مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟!! عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است . ما به دنیا می آییم که زندگی کنیم we born to live ما زندگی میکنیم تا عاشق شــویم we live to love ما عاشـق می شویم تا رنج بـبریم we love to suffer ما رنــج می بـریـم تا بمی ریــــم we suffer to die رودها در جاری شدن وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند دنيا را بد ساخته اند..... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. و كسـي كه تورا دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسند. و اين رنج است. زندگي يعني اين ... «دكترعلي شريعتي» در ره عشق هر چه پیش آید خوش آید.دیوانه ام،گرچه بی وصلت دوست ، اما سخنی را بکنم حلقه ی گوش: الهی آنکه را عشق نیست،ارزش چیست؟ راست گفتند که در بدن بی عشق،جان هم نیست!!! به هر که دوست ميداري بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است وبه هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ! «دکتر علی شریعتی» من عشق را در تو تورا در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش و زندگی را به خاطر زیباییش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم... يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي : به چشم حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي . بزرگی را گفتند : زندگی چند بخش است؟ گفت : ۲ بخش (کودکی و پیری) روی یک برگ سپید ، من نوشتم قطره تو نوشتی دریا من نوشتم من و تو، تو نوشتی نه... ما یادت هست؟ چه صمیمانه و ساده من و تو ما شده بودیم کاش نمی آمد آن روز که: روی یک برگ سپید، من نوشتم قطره... تو نوشتی دریا..... شب شده بود , گل افـتابگردان داشت دنبال خوشـید می گشت که یهـو یک ستاره بهش چشـمک زد, اما گل افتابگردان سرش رو ارام اورد پایین , میدونی چرا؟!! آخه گل ها هیچوقت خیانت نمی کنن. واسه همینه که گل آفتابگردان همیشه شبها سرش پایینه!! قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ... دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ... دستهايم محکوم شد به سرد بودن ... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن ... وجودم محکوم شد به تنها بودن ... عشقم محکوم شد به محبوس بودن امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. براي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ......عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. .....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني در دادگاه عشق... قسمم قلبم بود...وکیلم دلم بود.... وحضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان....قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ... کنار چوبه ی دار از من خواستند اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگو یند.... «دوستت دارم» سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم , با امید ادامه می دهیم و ارزو داریم با وصال ختم شود....سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم , که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم , که برای هم باشیم و به یاد هم , که دوست داشتن را از یاد نبرده و با امدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در اخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم. صدای چک چک اشـکهایت را از پشـت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومـانه در کنج سکوت شب, برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم, می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد, آه ,ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیز, من می شنوم به آسمون بگوکه من می شکنم! هر آنچه تو را شکسته و می شکنم هر انچه در سکوت تو نهفته. اگر تمام آن همه را دیدیم و شنیدیم اگر لب فرو بستیم و نفس هم بر نیا وردیم اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده بی زخم ماند و حرفی , سخنی,کلامی و سلامی نگفتیم گمان مبر,که آن همه درست بوده و قبول داشتیم که قبول داشتن و نداشتن ما, گره ای از کار فرو بسته نمی گشاید تنها,حرمت گذاشتیم خون دل خوردیم و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم تا شاید یک روز, یک موسم که می دانیم خیلی هم دور نیست از دست و دلی که نارفیق بود, بگوییم بگوییم که می توان مثل هیچ کس نبود و باشیم. حیرت من وقتی به پایان می رسد که دیگر آسمانی بالای سرم نباشد.قلبم هنگامی از تپش باز می ایستد که دیگر تو روبرویم ننشسته باشی.دستهایم آنگاه از نوشتن باز می مانند که از دیدن چشمهایت محروم باشم.وقتی آسمان هست و تو هستی و چشمهایت همچنان مهمان لحظه های باشکوه خلوت من است، بهانه های زنده ماندن و زندگی کردن فراوانند.فراوان تر از قطره های باران بهاری. گاهی ابرهای کبود و سیاه راه را بر من می بندند و نمی گذارند دستم به خورشید برسد.گاهی پاهایم را توان راه رفتن نیست و هیچ جاده ای را همراه خود نمی بینم.گاهی همه جا دوزخ است، حتی کوچه باربرسم.تو همان بهشت گمشده ای که عطر هزاران گل را در خود پنهان داری شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین! هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی... هرگز نگو دوستت دارم اگه حقیقتا به اون اهمیت نمیدی... هرگز درباره ی احساست حرفی نزن اگه واقعا وجود نداره... هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری... هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه... هرگز به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی... هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری... هرگز...!!! اشک من باز دونه دونه ... میریزه آروم رو گونه ... از همون روزی که رفتی ... دل من داره بهونه یادت رفت اون همه قول و قرارا ... یادت رفت اون همه خاطره ها رو یادت رفت یکی اینجا به پات نشسته ... جز تو به هیشکی دل نبسته یادت رفت ... یادت رفت
محبت چون به غايت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زيرا كه هر عشقي
کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها همه انسانها با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

گفتند : پس جوانی چه شد؟؟
گفت : با عشق ساخت... با دوری سوخت... وبا جدایی مرد...

عشق چیست ؟
به کودکی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : رفیق بازی
به جوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : پول و ثروت
به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : عمر
به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟
چیزی نگفت ، آهی کشید و سخت گریست...
| Design By : Night Skin |


