♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥
پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيززيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا.... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. " زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست." عشق الهی؛ رام کننده است. عشق مادی ؛ انسان را وحشی می کند . عشق الهی؛ صبر آور است. عشق مادی صبر شکن است . عشق الهی؛ نيروزاست. عشق مادی ؛ نيروبَر است . عشق واقعی؛ خود خواهی براست. عشق مادی؛ خودخواهی زاست . عشق الهی؛ شادي آور است . عشق مادی ؛ غم افزاست . عشق الهی؛ سريان دارد ، و عاشق؛ همه پديده هاي عالم را جلوه او مي داند و به همه عشق می ورزد . عشق مادی؛ عشق به خواسته های نفسانی خود است . عاشق حق؛ از زجر خدا هم شاد می شود. عاشق غير خدا ؛ از آزار معشوقش دلشاد نيست . عاشق خدا؛ با فراق و ياد او لذت مي برد. عاشق غير خدا فقط با وصال دلخوش است و فراق برايش رنج زاست. روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دست فروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد ، دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم ». **ادامه متن در ادامه مطلب** زمین خوردن بار سوم مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. ** ادامه متن در ادامه مطلب** شبي مردي خوابي عجيب ديد. در خواب ديد كه در ساحلي راه ميرود. و حضور خدا را نزد خودبيش از پيش حس كرد. او ميتوانست با نگاهي به آسمان، صحنههايي از زندگياش را ببيند. او با هر صحنه، دو رد پا را روي ماسههاي ساحل ميديد، يكي متعلق به خود و ديگري ردپايي كه نشانگر حضورخدا بود. وقتي آخرين صحنه زندگياش در برابرش نمايان گشت، او به ماسههاي ساحل نگاهي انداخت و متوجه شد كه در بسياري از مواقع در طول راه زندگياش، فقط يك رد پا روي ماسهها ديده ميشود. همچنين متوجه شد كه در اوقاتي فقط يك رد پا ديده ميشود كه ناهموارترين و بحرانيترين اوقات زندگي اش محسوب ميشدند. او كه به شدت غمگين شده بود، از خدا پرسيد: «باريتعالي، خودت فرمودي كه وقتي تصميم بگيرم از تو دنباله روي كنم و مطيعت باشم، در تمام طول همراهم خواهي بود. ولي متوجه شدهام كه در طول بدترين و بحرانيترين اوقات زندگيام، فقط يك رد پا وجود دارد. نميفهمم چرا زماني كه بيشتر از هميشه به تو نياز داشتم، مرا به حال خود رها كردي و تنهايم گذاشتي». خداوند يكتا پاسخ داد: «اي بنده عزيز و ارزشمندم، من به تو عشق ميورزم و هرگز تو را به خود رها نميكنم و تنهايت نگذاشتهام. در مواقعي كه با رنج و دشواري زياد دست و پنجه نرم ميكردي، يعني زماني كه فقط يك رد پا ديدهاي، من تو را روي شانههاي همراهي خود حمل ميكردم». مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا" از اونجا دور شدم . روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... كودكي پا برهنه روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه ميكرد زني در حال عبور او را ديد. او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و كفش خريد و گفت : مواظب خودت باش .كودك پرسيد: خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و گفت : نه من فقط يكي از بندگان خدا هستم . كودك گفت : مي دانستم با او نسبت داري . کشتی در طوفان درهم شکست و غرق شد. در بین مسافران تنها دو مرد توانستند به سوی جزیره ای بی آب و علف شنا کنند و از طوفان جان سالم به در برند. دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمیتوانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهند. پس دست به دعا شدند و برای اینکه ببینند دعای کدامیک بهتر مستجاب می شود هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند و به دلیل گرسنگی نخست از خداوند غذا خواستند ، فردای آن روز مرد اول درختی یافت پر از میوه ، میوه های آن را خورد و سیر شد ، اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول از خداوند همدم و همسر خواست ، فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و با مرد ازدواج کرد . در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت. ***ادامه متن در ادامه مطلب*** فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:- غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم. - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره . دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت. روزي دروغ به حقيقت گفت: "ميل داري باهم به دريا برويم و شنا کنيم؟" حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند، حقيقت لباسهايش را در آورد تا شنا کند. دروغ حيله گر لباسهاي او راپوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.. میدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ گفت جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري , من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توی کوله بارت عشق ميزارم که بگذري ، قلب ميزارم که جا بدي ، اشک ميدم که همراهيت کنه ومرگ میدم که بدوني برميگردي پيش خودم . پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت: درست است درباره ی تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام! بستگی به این دارد چطور نگاهش کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی. خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. خاصیت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. خاصیت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست. در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است. خاصیت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سرانجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود بر جای میگذارد .بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی. " پائولو کوئلیو " روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم. مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذ هايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند. مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. " و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. " گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود ** ادامه متن در ادامه مطلب** كاش فراموشكار نبودم خدايا! از خودم گله دارم دعاهايم، نيازهايم، همه چيز خيلى زود از خاطرم مى روند نمى دانم چرا يادم نمى ماند آنچه امروز در دستم است، دعاى ديروزم بود. چرا از خاطرم مى رود زندگى ام دائم در حال تغيير است و اگر داشته هايم را شكر نكنم ممكن است فردا در دستم نباشند. پروردگارم! تو يارى ام كن اينقدر فراموشكار نباشم و به چشم برهم زدنى زبان به گلايه نداشتن ها نگشايم و كمى شاكرتر باشم چارلی جاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی , بدن عریانت را نشانش نده !هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن . قلبت را خالی نگاه دار اگر هم یک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی , سعی کن که فقط یک نفر باشد . به او بگو که تورا بیشتر از خودم , کمتر از خدا دوست دارم , زیرا که به خدا اعتقاد دارم , به تو نیاز دارم . همه راه رو پياده اومده بود ، با اون پلاستيك ميوه تو دستش حسابي خسته شده بود. نفس نفس مي زد ، نفس به زور پايين ميرفت و تندي بالا مي اومد ، سر پيچ كوچه دستش رو تكيه داد به ديوار و يه نفسي تازه كرد ، عابري كه از كنارش رد شد پيش خودش گفت: بچه بزرگ كن آخرش هم اينجوري. پير زن به هر جون كندني بود رسيد در خونه دخترش دستش رو روي زنگ گذاشت ، هي زنگ زد ، بلند به خودش گفت: دختره كجاس اول صبحي ، اون اين موقع جايي نميرفت!! برگشت و كم كم از خونه دخترش دور شد. غافل از اينكه آيفون خونه دخترش تصويري بود یک روز صبح،مریدی با استادش در دشت قدم می زد.مرید می پرسید کدام رژیم غذایی برای منزه سازی روح لازم است؟هرچند استادش همواره تاکید داشت که تمامی غذا ها مقدس اند،مرید باور نمی کرد. مرید گفت:باید غذایی باشد که ما را به خدا نزدیکتر کند. استاد گفت:خوب،شاید حق با تو باشد.مثلاً آن قارچ ها…آن جا مرید به هیجان آمد و فکر کرد این قارچ ها او را منزه می کنند و به خلسه می برند.اما همین :که خم شد تا یکی بچیند،فریادی کشید و وحشت زده گفت - این ها که سمی اند!اگر یکی از آن ها را می خوردم ،بی درنگ می مردم !!!!استاد گفت:خوب من هیچ غذای دیگری نمی شناسم که تو را با این سرعت نزد خدا ببرد روی هر پله ای که ایستاده باشی ، خدا یک پله بالاتر ، نه برای اینکه یادت بندازه اون خداست و تو بنده ای ، برای اینکه دست تو بگیره و تورو بالاتر ببره از خدا خواستم............. عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد I asked God to take away my habit از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند I asked God to grant me patience گفتم: مرا خوشبخت کن I asked God to give me happiness از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم. I asked God to help me love others, as much as He loves me
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
ادامه مطلب
از خدا خواستم تا عادات بد مرا از من بگیرد
خدا فرمود نه گرفتن عادتها کار من نیست. تو خود, باید آنها را از خود دور کنی.
از خدا خواستم تا به فرزندم همه چیز عطا کند
خدا فرمود نه روح او همه چیز است و جسمش خاکی وگذرا
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت نماید
او فرمود نه صبر زاییده درد و رنج است. صبر بخشیده نمیشود,آموخته میشود
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا نماید
او فرمود نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به عهده خودت
از خدا خواستم تا درد را از من دور کند
او فرمود نه درد و رنج تو را به من نزدیکتر میکند
از خدا خواستم تا روح مرا شکوفا کند
او فرمود نه تو خود باید در درونت شوکوفا شوی
من تنهاشاخ وبرگهایت را هرس میکنم تا پربارتر شوی
از خدا خواستم تا تمام چیزهای که سبب میگردد تا از زندگی لذت ببرم را به من بدهد
او فرمود نه من به تو زندگی می دهم که تا بتوانی از همه چیز لذت ببری
از خدا خواستم تا کمکم کند دیگران را دوست داشته باشم
به همان اندازه که دیگران مرا دوست دارند
خدا فرمود......... آه بالاخره آنچه را باید, از من خواستی
برای دنیا تو شاید تنها یک شخص باشی
اما
برای یک نفر, شاید یک دنیا باشی
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی
God said, no
It is not for me to take away, but
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو
God said, no
I give you blessings; happiness is up to youfor you to give it up
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد
God said: Ahah, finally you have the idea
| Design By : Night Skin |


