تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥ - پیر مرد نابینا


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد .... تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد



 

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر

پرسید:- غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه.  - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.  - چرا؟ -

 چون قشنگ نیستم. - قبلا اینو به تو گفتن؟  - نه.  - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا

 حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره . دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش

دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو

بیرون آورد و رفت.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:2 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin