تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥ - بهترین دوست


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



       دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند

و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود

سخت ازرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: (( امروز بهترین دوستم بر

چهره ام سیلی زد. ))

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه داداند تا به یک آبادی رسیدند .تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند

و کنار برکه اب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد . نزدیک بود

غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر

روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: ((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .))

دوستش با تعجب از او پرسید، بعد از آنکه با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا

نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا

بادهای بخشش آن را پاک کنند، ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ

حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:21 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin