تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥ - مرد نابینا


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد .... تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد



    مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلویي را در كنار پايش قرار داده بود.

روي تابلو خوانده مي شد: من كورهستم ، لطفا" كمك كنيد. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از

 مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای

 او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر ان روز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد

کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر

 او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب

داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه

خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 

امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:39 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin