تبليغاتX
♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥ - حکایت لباس انیشتین


♥ღ بسْم رّب العُشاق ღ♥

پای سگ بوسید مجنون, خلق گفتندش چه سود ؟!! .... گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود



 

انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي

يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و

پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.

تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه

 را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي

هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:9 توسط رویا ღ مسعود | |


Design By : Night Skin